تبليغاتX
تنها


تنها

تو رو از خاطرم برده، تب تلخ فراموشي
دارم خو مي کنم با اين فراموشي و خاموشي

چرا چشم دلم کوره عصاي رفتنم سسته
کدوم موج پريشوني تو رو از ذهن من شسته

خدايا فاصله ات تا من خودت گفتي که کوتاهه
از اينجا که من ايستادم چه قدر تا آسمون راهه

من ازتکرار بيزارم ازاين لبخند پژمرده
از اين احساس ياًسي که تو رو از خاطرم برده

به تاريکي گرفتارم شبم گم کرده مهتابو
بگير از چشماي کورم عذاب کهنه خوابو

چرا گريه ام نمي گيره مگه قلب من از سنگه
خدايا من کجا مي رم  کجاي جاده دلتنگه

مي خوام عاشق بشم اما تب دنيا نمي ذاره
سر راه بهشت من درخت سيب مي کاره

                                                    عبدالجبار کاکائی


نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 8:15 توسط فاطمه| |


تو رو تو گريه مي بوسم تو رو که غرق لبخندي
رو اين حالي که من دارم چرا چشماتو مي بندي

بذاراين اخرين بوسه تمام باورت باشم
بذار فردا تو اين خونه  تو آغوش تو پيدا شم

نمي دوني کنار تو چه حالي داره بيداري
بذار باور کنم امشب تو هم حال منو داري

نمي دوني که آشوبم از اين آرامش خونه
از اين روياي شيريني  که مي دونم نمي مونه

چه قد اين حس من خوبه همين که از تو مي ميرم
همين که هر نفس امشب هوامو از تو مي گيرم

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 8:49 توسط فاطمه| |

بی تو طوفان زده دشت جنونم
صید افتاده به خونم
تو چه سان می گذری غافل از اندوه درونم
بی من از کوچه گذر کرد ی و رفتی
بی من از شهرسفر کردی و رفتی
قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی
چون در خانه ببستم
دگر از پای نشستم
گوییا زلزله آمد
گوییا خانه فرو ریخت سر من
بی تو من در همه شهر غریبم
بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی
برنخیزد دگر از مرغک پربسته نوایی
تو همه بود و نبودی
تو همه شعر و سروری
چه گریزی ز بر من
که ز کویت نگریزم
گر بمیرم ز غم دل
با تو هرگز نستیزم
من و یک لحظه جدایی
نتوانم نتوانم
بی تو من زنده نمانم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 19:22 توسط فاطمه| |


Design By : Night Skin