حال من بد نيست غم کم می خورم کم که نه!هرروزکم کم می خورم
آب می خواهم ، سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند
خود نمی دانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردی ؟ آفتاب!!!!
عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام
عشق اگر اينست مرتد می شوم خوب اگر اينست من بد می شوم
هيچ کس اشکی برای ما نريخت هر که با ما بود از ما می گريخت
چند روزی ست حالم ديدنی است حال من ازاين و آن پرسيدنيست
گاه بر روی زمين زل می زنم گاه بر حافظ تفاءل می زنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت ...
"ما ز یاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم"
حمید رجایی
بذار خيال کنم هنوز ترانه هامو مي شنوي
هنوز هوامو داري و هنوز صدامو مي شنوي
بذار خيال کنم هنوز يه لحظه از نيازتم
اگه تمومه قصه مون هنوز ترانه سازتم
بذار خیال کنم هنوز پر از تب و تاب مني
روزا به فکر ديدنم شبا پر از خواب مني
بذار خيال کنم منم ، اون که دلت تنگه براش
اوني که وقتي تنهايي پر مي شي از خاطره هاش
اون که هنوز دوسش داري اون که هنوز هم نفسه
بذار خيال کنم منم اوني که بودنش بسه
دوباره فال حافظ و دوباره توي فالمي
بذارخيال کنم بذار اگرچه بي خيالمي

آنکه سودا زده چشم تو بوده است ، منم
و آن که از هر مژه صد چشمه گشوده است ، منم
آن ز ره مانده سرگشته ، که ناسازي بخت
ره به سر منزل وصلش ننموده است ، منم
آنکه پيش لب شيرين تو ، اي چشمه نوش
آفرين گفته و دشنام شنيده است ، منم
آنکه خواب خوشم از ديده ربوده است ، توئي
و آنکه يک بوسه از آن لب نربوده است، منم
اي که از چشم " رهي " پاي کشيدي چون اشک
آنکه چون آه به دنبال تو بوده است ، منم
"رهی معیری"

هفت وعده پس از این
قاصدی می آید
و برایت خبر از موهبتی می آرد
هفتمین وعده همین امروز است
عشق هم موهبتی است
چه کسی می داند
شاید آن قاصدک خوش خبر امروز تویی
هميشه از همه به ما نزديک تر، سنگ است
نگاه کن
نگاه ها همه سنگ است
و قلب ها همه سنگ
چه سنگباراني!
گيرم گريختي همه عمر
کجا پناه بري؟
خانه ي خدا ، سنگ است
فريدون مشيري

گمان نمي کنم اين دست ها به هم برسند
دو دل شکسته در انزوا به هم برسند
ضريح و نذر،رها کن ، بعيد مي دانم
دو دست دور به زور دعا به هم برسند
کدام دست ، رسيده به دست دلخواهش
که دست هاي پراز زخم ما به هم برسند
شکوه عشق به زير سوال خواهد رفت
وگرنه مي شود آسان دوتا ، به هم برسند
فلک نجيب نشسته است وموذيانه به فکر
که پيش چشم من اين دو، چرا به هم برسند
نشاني ده بالا، به يادمان باشد
مگر دو دور در آن دورها به هم برسند
محمد رضا رستم پور
آن يار کزو خانه ما جاي پري بود
سرتا قدمش چون پری ازعیب بری بود
دل گفت فروکش کنم این شهر ببویش
بیچاره ندانست که یارش سفری بود
وقتي تو با من نيستي از من چه مي ماند؟
از من جز اين هر لحظه فرسودن چه مي ماند؟
از من چه مي ماند جز اين تكرار پي در پي؟
تكرار من در من مگر از من چه مي ماند؟
غير از خيالي خسته از تكرار تنهايي
غير از غباري در لباس تن چه مي ماند؟
از روزهاي دير بي فردا چه مي آيد؟
از لحظه هاي رفته ي روشن چه مي ماند؟
از من اگر كوهم اگر خورشيد اگر دريا
بي تو ميان قاب پيراهن چه مي ماند؟
بي تو چه فرقي مي كند دنياي تنها را
غير از غبار و آدم و آهن چه مي ماند؟
وقتي تو با من نيستي از من كه مي پرسد
از شعر و شاعر جز شب و شيون چه مي ماند؟
« اهورا »

من چه شادم امشب
و چه انداره دلم آزاد است
آسمان عشق من و
منم عاشق رنگ شب پر مهتابم
نه غمي مانده به پهناي دلم
و نه بغضي است فرو خورده به درياي شبم
من دگر آزادم
و از اين لحظه ي بي عشق دگر آبادم
از تو هم دل كندم
تو كه ديگر نه برايم عشقي
و نه محبوب و عزيز
از تو و عشق تو من بيزارم
آه امشب شادم
كه دگر آزادم
قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
ومن چقدر ساده ام
که سال های سال
در انتظار تو
کنار این قطارِ رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاهِ رفته
تکيه داده ام!
زنده یاد قیصر امین پور

تو چه داني که پس هر نگه ساده ي من
چه جنوني
چه نيازي
چه غمي ست..
يا نگاه تو ، که پرازعصمت و ناز
بر من افتد چه عذاب و ستمي ست
دردم اين نيست
ولي
دردم اين است که من بي تو دگر
از جهان دورم و بي خويشتنم
تا جنون فاصله اي نيست از اينجا که منم...!
مهدي اخوان ثالث
ساده مي گويم عزيزم دل بريدن ساده نيست
چشمهاي مهربانت را نديدن ساده نيست
از زمان رفتنت خورشيد را گم کرده ام
ناله هاي ابرراهرشب شنيدن ساده نيست
قلب تو پر بود از ماه وهزاران پنجره
ماه راازپشت يک ديوارديدن ساده نيست
بوسه هايت دلنشين و خنده هايت دلفريب
طعم تلخ اين جدايي راچشيدن ساده نيست
باز هم آمد بهار اما هوا افسرده است
آه ازدست زمستان هم رهيدن ساده نيست
قلب من آتش گرفت ازدوريت باران من
ازدل اين آتش سوزان پريدن ساده نيست

بغض کهنه تو گلوشه ، بغضي که بايد بباره
اما اون چشاي نازش ، ناي باريدن نداره
ساکت و خسته وآروم ، توي تنهايي نشسته
نمي خواد کسي بدونه ، بدجوري دلش شکسته
توي تنهايي سردش ، فکر ديروزشو داره
نمي خوادتوي سکوتش ، هيچ کسي پاشو بذاره
ديگه بارون نمي باره ، آسمون ساکت و سرده
مي دونه بهارتموم شد ، باز دلش هواشو کرده
هواي ديدن اون که ، همه هستي شو برده
شادي و ازش گرفته ، غم ودست اون سپرده
مي دونه ديگه محاله ، دستشو تو دست بگيره
اما خاطرات کهنه ، توي ذهن اون اسيره
آسمون ساکت و سرده باز دلش هواشو کرده
کاش مي شديه جوربفهمه ، عشق اون بر نمي گرده
آقای احسان (رندانه) من و به یه بازی دعوت کرد که من و به فکرفرو برد که ببینم خودم رو چقدر می شناسم ، بازی که قانونش به این صورته که خصوصیات خوب و بد خودت رو می نویسی .یعنی یه جور اعتراف !
نمی دونم از کدوم خصوصیتم باید شروع کنم ، شاید بدترین خصوصیت من زودرنجیم باشه یا شاید هم اعتماد بیش از حد به دیگران ، کم ضربه نخوردم تو این مورد اما، باز هم اعتماد می کنم .
غیر از این ها احساساتی ام که نمی دونم خوبه یا بد ! در مورد خودم زیاد انتقاد پذیر نیستم ، بعضی از دوستان می گن من بدبینم اما خودم این خصوصیت رو قبول ندارم .
اطرافیان نزدیک اعتقاد دارن آدم خونگرم و اجتماعی هستم . با سیاست میونه خوبی ندارم
بقیه خصوصیاتم رو شما بگید البته اگه من و می شناسید.
در آخر طبق روال بازی باید چهار نفر رو به این بازی دعوت کنم :
1- خانم یاغیش یکی از نویسنده های وبلاگ مرد اصیل زاده
۲-آقا علیرضا نویسنده وبلاگ عشق آسمانی
۳-لیلا خانم یکی از نویسنده های وبلاگ سایبان آرامش
4-آقا آیدین نویسنده وبلاگ با زندگی می جنگیم
روي شاخه هاي اندوه ، سهره اي تنها نشسته
چشاي سبزش و انگار ، براي هميشه بسته
شايد اون پرنده ناز، خواب يارش رو مي ديده
تن اش و رو شاخه سرد ، جا گذاشته و پريده
شايدم بعد يه عمري ، بغض تنهايي اش شکسته
اشکهاش هم به خاک تيره،هديه يه قلب خسته
شايد از سردي دل ها ، خودش و اونجا کشيده
روي شاخه ها نشسته ، چشاش و بسته خوابيده
آسمون مي باره انگار، رو تنم بارون مي شينه
اون دورا يه سهره شايد،خواب يارش رو مي بينه

مي کشم نقش تو را بر ديوار
نقشي از لحظه خوب ديدار
و به آن رنگ وفا خواهم زد
رنگ بارن و شميم
رنگ پرواز نسيم
رنگ بي رنگي عشق
خالي از هر زر و سيم
شايد اين نقاشي آخرين باشد و بس
مثل يک خواب عميق
مثل يک بار نفس
چون قلم موي سکوت
بي صدا مي شکند
بعد آن با قلم ساده عشق
مي نويسم که دلم آينه بود
در نبود تو به پاي تو نشست
مي نويسم که غرور دل من
زير پاي تو براي تو شکست

راستی آیا
کودکان کربلا ، تکلیفشان تنها
دائما تکرار مشقِ آب! آب!
مشق بابا آب بود؟

رفتنت آغاز ويراني است حرفش را مزن
ابتداي يک پريشاني است حرفش را مزن
گفته بودي چشم بردارم من از چشمان تو
چشم هايم بي توباراني است حرفش را مزن
آرزو داري که ديگر برنگردم پيش تو
راهمان با اينکه طولاني است حرفش را مزن
دوست داري بشکني قلب پريشان مرا
دل شکستن کار آساني است حرفش را مزن
خورده اي سوگند روزي عهد ما را بشکني
اين شکستن نا مسلماني است حرفش را مزن
حرف رفتن مي زني وقتي که محتاج توام
رفتنت آغاز ويراني است حرفش را مزن

بلند ، طولانی ، ماندگار ...
فقـــط بــرای ۱ دقیقـــه
چقدر خندیدم بــرای این ۱ دقیقـــه !
اما آن روز که بار سفر بسته بودی و گفتم ۱ دقیقـــه بیشتر بمان و تــو گفتی :وقت تنــگ است ، کوله بــار بــاید بســت ، بــاید رفــت !
آن روز فهمیدم ایــن ۱ دقیقـــه های غریبانه چه غـــوغــاهــایی می کنند ..
۱ دقیقـــه بــا تــو بودن چقدر :
مهــــــم اســت
طولانـی اســت
مــاندگار اســت
چقدر گریســـتم بــرای این ۱ دقیقـــه !
رستنيها کم نيست
من و تو کم بوديم
خشک و پژمرده و تا ، روي زمين خم بوديم!
گفتنيها کم نيست
من و تو کم گفتيم
مثل هذيان دم مرگ
ما ازآغاز چنين درهم و برهم گفتيم
ديدنيها کم نيست
من و تو کم ديديم
بيسبب از پاييز
جاي ميلاد اقاقيها را پرسيديم
چيدنيها کم نيست
من و تو کم چيديم
وقت گل دادن عشق ، روي دار قالي
بيسبب حتي پرتاب گل سرخي را ترسيديم
خواندنيها کم نيست
من و تو کم خوانديم
من و تو سادهترين شکل سرودن را در معبر باد
با دهاني بسته وا مانديم
من و تو کم بوديم
.
.
.
من و تو اما در ميدانها
اينک اندازهي ما ميخوانيم
ما به اندازهي ما ميبينيم
ما به اندازهي ما ميچينيم
ما به اندازهي ما ميگوييم
ما به اندازهي ما ميروييم
من و تو
کم نه، که بايد شب بيرحم و گل مريم و بيداري شبنم باشيم
من و تو
خم نه و درهم نه و کم هم نه، که ميبايد با هم باشيم
من و تو حق داريم
در شب اين جنبش ، نبض آدم باشيم
من و تو حق داريم
که به اندازهي ما هم شده ، با هم باشيم
گفتنيها کم نيست

دست مي کشم روي خيال نازک بودن با تو ...
واژه ها چروکيده مي شوند و من ميان چين و شکن ها ،
دنبال کلمه هاي کهنه ام مي گردم : دوستت...عزيزم...عاشقم...دل...دارم...تنگ
نااميد که شوم از پيدا کردن عاشقانه هاي با تو بودن ، پيچ مي پيچد و من با پيچ گرد خودم تاب مي خورم.
چشم مي بندم...
تار خاطره را مي گيرم و به پود دلم مي بافم .
حالا نوک انگشتان کوچک من ، تاب خورده ميان خيسي هيجان و داغي بي تابي روي پوست نرم تو کشيده مي شود و پود دلم پاره مي شود ....
من با تار تنهاي خاطره بدون پود دلم ، چه کنم ؟
علي الحساب معشوقه اي در کار نيست .. مال خودم و خدا ...

کاش مي شد سرنوشت از سرنوشت
يا سرشت آدمي از سر سرشت
کاش مي شد ريسمان عمر را
پنبه کرد و باز از آغاز رشت
کاش مي شد زندگي از سر گرفت
يادر اين بستان نهالي تازه کشت
کاش يکسان در نظر ها جلوه داشت
معبد و دير و کليسا و کنشت
کاش مي شد دل نمي بستيم بر
اين جهان پوچ بنيان خاک و خشت
کاش شيطان دشمن آدم نبود
تا که ما بوديم دايم در بهشت
کاش آدم پيرو شيطان نبود
تا زگندم او نمي کردي خورشت
کاش مي شد با اجل پيکار کرد
تا که خط مي خورد مرگ اين لفظ زشت

زندگي در چشم من شب هاي بي مهتاب را ماند
شعر من نيلوفر پژمرده در مرداب را ماند
ابر بي باران اندوهم
خار خشک سينه کوهم
سالها رفته است کز هر آرزو خالي ست آغوشم
نغمه پرداز جمال و عشق بودم - آه -
حاليا خاموش خاموشم
ياد از خاطر فراموشم !
روز چون گل مي شکوفد بر فراز کوه
عصر پرپر مي شود اين نو شکفته در سکوت دشت
روزها اينگونه پرپر گشت
لحظه هاي بي شکيب عمر
چون پرستوهاي بي آرام در پرواز
رهروان را چشم حسرت باز ...
اينک اينجا شعر و ساز و باده آمادست
من- که جام هستي ام از اشک لبريز است- مي پرسم:
- در پناه باده بايد رنج دوران را ز خاطر برد؟
با فريب شعر بايد زندگي را رنگ ديگر داد؟
در نواي ساز بايد بايد ناله هاي روح را گم کرد؟
ناله هايم مي تراود از در و ديوار
آسمان - اما - سراپا گوش و خاموش است !
همزباني نيست تا گويم به رازي - اي دريغ-
ديگرم مستي نمي بخشد شراب
جام من خالي شدست از شعر ناب
ساز من : فرياد هاي بي جواب !
نرم نرم از راه دور
روز چون گل مي شکوفد بر فراز کوه
روشنايي مي رود در آسمان بالا
ساغر ذرات هستي از شراب نور سرشار است- اما من :
همچنان در ظلمت شب هاي بي مهتاب
همچنان پژمرده در پهناي اين مرداب
همچنان لبريز از اندوه مي پرسم:
- جام اگر بشکست؟
ساز اگر بگسست؟
شعر اگر ديگر به دل ننشست؟
فريدون مشيري

صبر كن عشق زمين گير شود بعد برو
يا دل از ديدن تو سير شود بعد برو
اي پرنده به كجا؟ قدر دگر صبر بكن
آسمان پاي پرت پير شود بعد برو
باش با دست خودت آينه را پاك بكن
نكند آينه دلگير شود بعد برو
يك نفر حسرت لبخند تو را مي بارد
خنده كن،عشق نمكگير شود بعد برو
تو اگر كوچ كني بغض خدا مي شكند
صبر كن گريه به زنجيرشود بعد برو
خواب ديدي شبي از راه سوارت امد
باش تا خواب تو تعبير شود بعد برو

قصه را که ميداني؟
قصه مرغان و کوه قاف را ، قصه رفتن و آن هفت وادي صعب را؟
قصه سيمرغ و آينه را؟
قصه نيست، حکايت تقدير است که بر پيشاني ام نوشته اند.
-اما چه کنم با هدهدي
که از عهد سليمان تا امروز ، هر بامداد صدايم مي زند
و من همان گنجشک کوچک عذر خواهم
که هر روز بهانه يي مي آورد بهانه هاي کوچک بي مقدار
بهار که بيايد ديگر رفته ام
بهار ،بهانه رفتن است
حق با هدهد است که مي گفت : رفتن زيبا تر است، ماندن شکوهي ندارد
گيرم که بالم را هزار سال ديگر هم بسته نگه داشتم
بالهاي بسته اما طعم اوج را کي خواهد چشيد؟
مي روم، بايد رفت ، در خون تپيده و پرپر
سيمرغ ، مرغان را در خون تپيده دوست تر دارد
هدهد بود که اين را به من گفت
راستي اگر ديگر نيامدم،
يعني که آتش گرفته ام ، يعني شعله ورم ! يعني سوختم، يعني خاکسترم را هم باد برده است
مي روم از هرجا که رسيدم ، پري به يادگار برايت خواهم گذاشت
مي دانم اين کمترين شرط جوانمردي ست
بدرود ، رفيق روزهاي بي قراري ام !
قرارمان اما در حوالي قاف، پشت آشيانه سيمرغ
آنجا که جز بال و پر سوخته ، نشاني ندارد

پوپکم !
پوپک شيرين سخنم !
اين همه فارغ از اين شاخه به آن شاخه مپر ،
اين همه قصه ي شوم از کس و ناکس مشنو ،
غـــافــل از دام هـــوس
اين همه در بر هر ناکس و هر کس منشين .
پوپکم ، پوپک شيرين سخنم !
تويي آن شبنم لغزنده ي گلبرگ اميد ،
من از آن دارم بيم ،
کاين لجن زار تو را پوپکم آلوده کند ،
اندرين دشت مخوف ،
که تو آزادي اش اي پوپک من مي خواني
زيرهر بوته ي گل ،
لب هر جويه ي آب ،
پشت آن کهنه فسونگر ديوار ،
که کمين کرده تو را زير درختان کهن ،
پوپکم ! دامي هست ،
گرگ خونخواره ي بد کاره ي بد نامي هست .
سال ها پيش ، دل من که به عشق ايمان داشت ،
تا که آن نغمه ي جان بخش تو از دور شنيد ،
اندر اين مزرع آفت زده ي شوم حيات ،
شاخ اميدي کاشت .
چشم بر راه تو بودم که تو کي مي آيي .
بر سر شاخه ي سر سبز اميد دل من ،
که تو کي مي خواني .
پوپکم يادت هست ؟
در دل آن شب افسانه يي مهتابي ،
که بر آن شاخه پريدي ،
لحظه يي چند نشستي ،
نغمه يي چند سرودي ،
گفتم اين دشت سيه ، خوابگه غولان است ،
همه رنگ است و ريا ،
همه افسون و فريب .
صيد هم چون تويي اي پوپک خوش پروازم ،
مرغ خوش خوان و خوش آوازم ،
به خدا آسان است .
اين همه برق که روشنگر اين صحرا است ،
پرتو مهري نيست ،
آتشين برق نگاهي ز کمينگاهي هست ،
همه گرگ و همه ديو ،
در کمين تو و زيبايي تو ،
پاکي و سادگي و خوبي و رعنايي تو .
مرو اي مرغک زيبا که به هر رهگذري ،
همه ديواند کمين کرده نبينند تو را ،
دور از دست وفا پنهان از ديده ي عشق ،
نفريب اند تو را .
دکتر علي شريعتي
و نه حتي گرماي دستانت
ديري است كه حرف هاي غم آلوده خود را
در دل پنهان مي كنم
باشد براي تو،
روز با تو بودن
بي خبر از آنكه
در تقويم عمر من
"روزي به نام روز با تو بودن نيست"
هم چاره همين است
بايد رفت رو به آن وسعت غم
كه همواره مرا همراه است

وحشت از عشق که نه
ترس ما فاصله هاست
وحشت از قصه که نه
ترس ما خاتمه هاست
ترس بيهوده نداريم
صحبت از خاطره هاست
صحبت از کشتن نا خواستهء عاطفه هاست
کوله باريست پر از هيچ
که بر شانهء ماست
گله از دست کسي نيست
مقصر دل ديوونهء ماست
ما سرانجام ؛
سرانجام گرفتيم به هيچ
راهي کوچ به هيچستانيم
گله اي هست که از خود داريم
چاره اي نيست اگر انسانيم
درد ما مرگ تفاهم
غم ما کوچ محبت
غم ما تو بي کسي مردن و رسوا شدنه
اينم از عاقبت کارکه تنها شدنه

گفتم از عشق تو من خواهم مرد
چون نمردم هستم پيش چشمان تو شرمنده هنوز
گر چه از فرط غرور
اشکم از ديده نريخت
بعد تو ليک پس از آن همه سال
کس نديده به لبم لبخند هنوز
گفته بودم که از دل برود يار چو از ديده برفت
سال هاست که از ديده من رفتي و ليک
دلم از مهر تو آکنده هنوز
آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش
گر که گورم بشکافند عيان مي بينند
زير خاکستر جسمم باقي است
آتش سرکش و سوزنده هنوز
حميد مصدق

چه دل است اين دل من ؟
که ز تردي چو يکي ساقه تاک
به شتابي که تگرگ
شکند ساقه و از هم بدرد پيکر برگ
يا به آساني يک شاخه گل مي شکند
چه دل است اين دل من ؟
چه کنم ؟
دلم از سنگ که نيست
گريه در خلوت دل ننگ که نيست
چه کنم
دل من مي شکند



