تنها
بنشين اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم بهروز یاسمی دست بردار ازاو خاطره بازي كافيست آن نگاهي كه دم آخر از او مانده به جا مردمان نگهش قله نشينند هنوز گفتم اين تكه غزل را بفرستم نزدت به شما بر نخورد حال غزل بود و گذشت اي به من فاصله ات ازهمه كس دورترين گفته اي بودن من دغدغه خاطرتوست شده ام ازغم اين دغدغه رنجور ترين دشمنم بودي و ابراز نكردي هرگز اي زبيماري من ازهمه مسرورترين چشم از ديدنت اي آينه مسرور شده شعله زندگيم تا شده كم نور ترين به كه بايد دل بست ؟ مهدي سهيلي نداري ترسي برام وقتي تو ماهي تو مي گفتي آره من ماهم ولي تو اومدي آسمونت رو اشتباهي تو به من خنديدي حميد مصدق گربدين سان زيست بايد پست ... خدا را در پستوي خانه نهان بايد کرد براي آخرين بار ، خداكنه بباره تو چشم من نگاه كن ، منو به گريه نسپار براي آخرين بار... خانه اي داشته باشم پر دوست كنج هر ديوارش ، دوستانم بنشينند آرام گل بگو ، گل بشنو هر كسي مي خواهد داخل خانه پر مهر و صفامان گردد يك سبد بوي گل سرخ به ما هديه دهد شرط وارد گشتن شستشوي دلهاست شرط آن داشتن يك دل بي رنگ و رياست بر درش برگ گلي مي كوبم روي آن با قلم سبز بهار مي نويسم اي يار خانه دوستي ما اينجاست نه قراري واسه موندن نه اميدي واسه پرواز همه عمر درازش توي اين سياهي بوده خيلي وقت پيش همه عشقش يه كبوتر سفيد بود چه شبايي كه به يادش تا سحر ستاره مي شمرد اما آخه كي شنيده يه كلاغ آواز بخونه اينه كه يه روز پاييز كبوتر حرف سفر زد حالا اين كلاغ تنها مونده با يه عالمه ياد اما تو شباش دوباره سفره ترانه بازه تموم خاطره هاش و به ترانه ها سپرده خوب رويان جهان رحم ندارد دلشان بايد از جان بگذرد هر که شود عاشقشان سنگ اندر گلشان بود و همان شد دلشان خدايا مي خوام باهات حرف بزنم ، مي خوام باهات درد دل كنم ،چون تو تنها كسي هستي كه هميشه به حرفام گوش مي دي ، تنها كسي هستي كه واسه درد دل كردن با تو احتياج به بهانه و خواهش و التماس ندارم ، تنها كسي هستي كه هيچ وقت واسه گوش ندادن به حرفام بهونه نمي آري. بالا داري بهم نگاه مي كني و فقط و فقط به حرفاي من گوش مي دي .هر چند مي دونم چند خيابون يا چند كوچه اون ور تر يا حتي خونه همسايه يكي داره مثل من با تو حرف مي زنه و همون احساسي رو داره كه من دارم. كه ما حتي اگه تنهاترين آدم روي كره زمين باشيم بازم تو با مايي و تنهايي معني نداره ، ولي خوب خدا جون مثل هميشه آخردرد دل هام ازت يه خواهش دارم ، ازت مي خوام " هيچ وقت منو تنها نذاري ". و من براي زندگي تو را بهانه مي كنم ... و دوست داشتن ايمان است ؛ و ايمان يك ابديت بي مرز است ، از جنس اين عالم نيست. خويش ، از كنار دوست خويش برنمي خيزد ؛ سرد نمي شود كه داغ نيست ، نمي سوزاند که سوزاننده نيست. دوست " سومي وجود ندارد. پايين نخواهم آورد. جان من و تو تشنه پيوند مهر بود، دردا كه جان تشنه خود را گداختيم! بس دردناك بود جدايي ميان ما، از هم جدا شديم و بدين درد ساختيم سزاوار رفتنيم ا گر كسي تو را آنگونه كه مي خواهي دوست ندارد ‘ به اين معنا نيست كه تو را با تمام وجود دوست ندارد بد ترين شكل دلتنگي آن است كه در كنار كسي باشي و بداني كه هرگز به او دست نخواهي يافت هرگز لبخند را ترك نكن ، حتي وقتي ناراحتي، چون هر كس ممكن است عاشق لبخند تو شود هرگز وقتت را با كسي نگذران كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند خواستم زندگي كنم راه را بر من بستند شايد يكي شبها براي اينكه خواب تو رو ببينه به خدا التماس مي كنه شايد يه كسي به محض ديدن تو دستش يخ مي زنه و تپش قلبش مرتب بيشتر مي شه مطمئن باش يكي شبها به خاطر تو توي درياي اشك مي خوابه ولي تو اونو نمي بيني ! پنجره اي كه پر از خواهش باران شده است آه باران مي تواند نوازشگر شيشه تنهايي ام باشد به اسمان خيره مي شوم نقاب ابر بر چهره دارد اما نگاه پنجره هنوز تنهاست...
مرو
صفاي تمناي من ببين
امشب چراغ عشق در اين خانه روشن است
جان مرا
به ظلمت هجران من مسوز
بنشين
مرو
مرو كه نه هنگام رفتن است...
چند وقت است كه هرشب به تومي انديشم
به تو آري به تو يعني به همان منظر دور
به همان سبز صميمي به همان باغ بلور
به همان سايه ،همان وهم ، همان تصويري
كه سراغش ز غزل هاي خودم مي گيري
به تبسم ، به تكلم ، به دلارايي تو
به خموشي ، به تماشا ، به شكيبايي تو
به نفس هاي تو در سايه سنگين سكوت
به سخن هاي تو با لهجه شيرين سكوت
شبحي چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم كسي ورد زبانم شده است
در من انگار كسي در پي انكار من است
يك نفر مثل خودم تشنه ديدار من است
يك نفر سبز چنان سبز كه از سرسبزيش
مي توان پل زدازاحساس خدا تا دل خويش
آه اي خواب گران سنگ سبكبار شده
بر سر روح من افتاده و آوار شده
در من انگار كسي در پي انكار من است
يك نفر مثل خودم عاشق ديدار من است
يك نفر ساده چنان ساده كه از سادگي اش
مي شود يك شبه پي برد به دل دادگي اش
رعشه اي چند شب است آفت جانم شده است
اول نام كسي ورد زبانم شده است
آي بي رنگ تر از آينه يك لحظه بايست
راستي اين شبح هر شبه تصوير تو نيست
اگر اين حادثه هر شبه تصوير تو نيست
پس چرا رنگ تو و آينه اينقدر يكي است
حتم دارم كه تويي اين شبح آينه پوش
عاشقي جرم قشنگي است درانكارمكوش
آري آن سايه كه شب آفت جانم شده بود
آن الفبا كه همه ورد زبانم شده بود
اينك از پشت دل آينه پيدا شده است
و تماشاگه اين خيل تماشا شده است
آن الفباي دبستاني دلخواه تويي
عشق من آن شبح شاد شبانگاه تويي
به دلم گفته ام اي ساده فراموشش كن
تابه كي چشم براين جاده فراموشش كن
فرض كن گل نفرستاده فراموشش كن
پيش او برده و پس داده فراموشش كن
دل كه در دره نيفتاده فراموشش كن
دل ولي گفت نشو ساده فراموشش كن
اتفاقي است كه افتاده فراموشش كن
منم از بودن در ياد تو مغرور ترين
به كه شايد دل بست ؟
سينه ها جاي محبت ، همه از كينه پر است
هيچ كس نيست كه فرياد پر از مهر تو را
گرم ، پاسخ گويد
نيست يك تن كه در اين راه غم آلوده عمر
قدمي راه محبت پويد
خط پيشاني هر جمع ، خط تنهاييست
همه گلچين گل امروزند
در نگاه من وتوحسرت بي فرداييست
خنده هامي شكفد برلبها
تاكه اشكي شكفد برسر مژگان كسي
همه بر درد كسان مي نگرند
ليك دستي نبرند از پي درمان كسي
از وفا نام مبر، آنكه وفا خواست ، كجاست؟
ريشه عشق فسرد
واژه دوست گريخت
سخن ازدوست مگو، عشق كجا؟ دوست كجاست؟
من مي گفتم شب عشق با اين سياهي
به همان قدر كه چشم تو پر از زيبايي است
بي تو دنياي من اي دوست پر از تنهايي است
اين غزلهاي زلالي كه ز من مي شنوي
چشمه ي جاري اندوه دلي درياي است
چند وقت است كه بازيچه ي مردم شده ام
گر چه بازيچه شدن نيز خودش دنياي است
امشب اي اينه تكليف مرا روشن كن
حق به دست دل من؟عقل؟و يا زيبايي است
دل خوش عشق شما نيستم اي اهل زمين
به خداوند كه معشوقه ي من بالايي است
اين غزل نيز دل تنگ مرا باز نكرد
روح من تشنه ي يك زمزمه ي نيمايي است
*بهروز ياسمي*
و نمي دانستي من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك....
و تو رفتي و هنوز
سالهاست كه در گوش من آرام
خش خش گام تو تكرار كنان، مي دهد آزارم
و من انديشه كنان
غرق اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت؟
من چه بي شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوايي نياويزم
بربلند كاج خشك كوچه ي بن بست...
گر بدين سان زيست بايد پاك
من چه ناپاكم اگر ننشانم از ايمان خود چون كوه
يادگاري جاودانه برتراز بي بقاي خاك!...
همه گويند كه : تو عاشق اويي
گر چه دانم همه كس عاشق اويند
ليك مي ترسم ، يارب
نكند راست بگويند ؟
عشق ورزيدن خطاست
حاصلش ديوانگي ست
عشق ورزان جملگي ديوانه اند
عاشقان بازيگر اين بازي طفلانه اند
عشق چيست؟
عاشق كجاست؟
معشوق كيست؟
جنبش نفس است و عشقش خوانده اند
انكه مي ميرد براي ديدن امروز ما
وانكه مي سوزد براي ديدن يك روز ما
گر بيايد بيشتر
گر ببيند دلبران تازه تر
عشق عالم سوز خاموش مي شود
چهره ي ما هم فراموش ميشود.
در اين بن بست
دهانت را مي بويند
مبادا گه گفته باشي دوستت مي دارم
دلت را مي بويند
روزگار غريبي است ، نازنين
و عشق را
كنار تيرك راه بند
تازيانه مي زنند
عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد
در اين بن بست كج وپيچ سرما
آتش را
به سوخت بار سرود و شعر
فروزان مي دارند
به انديشيدن خطر مكن
روزگار غريبي است ، نازنين
آن كه بر در مي كوبد شباهنگام
به كشتن چراغ آمده است
نور را در پستوي خانه نهان بايد كرد
تو اين شب كويري ، يه قطره از ستاره
هميشه بودي و من ، تو رو نديدم انگار
بگو بگو كه هستي ، براي آخرين بار
وقتي دوري ، تنهايي نزديكه
قلبم بي تو ، ميترسه ، تاريكه
چه لحظه ها كه بي تو ، يكي يكي گذشتن
عمرمو بردن اما ، يه لحظه بر نگشتن
حالا كه با تو هستم ، براي اولين بار
من دلم مي خواهد
عشق زير بارون ايستادن و با هم خيس شدن نيست .
عشق اينه كه واسه ديگري چتر شي و اون هيچوقت نفهمه كه
چرا خيس نشد
يه كلاغ پير و تنها روي اين شاخه نشسته
يه سياه زشت بي كس ، يه كلاغ دل شكسته
نه لبايي كه بخندن ، نه صدايي واسه آواز
هيچ كسي براي قلبش حرف عشقي نسروده
اوني كه براي قلبش آخرين نور اميد بود
روز كه مي شد واسه عشقش يه سبد ترانه مي برد
يه كبوتر نمي تونه عاشق كلاغ بمونه
گريه كلاغ و نشنيد توي آسمونا پر زد
تو صداش هيچي نمونده حتي گريه حتي فرياد
تا نفس داره مي تونه به ترانه دل ببازه
ولي با صداي زشتش دل هيچ كس و نبرده
روز اول که سرشتند ز گل پيکرشان
هميشه وقتي باهات حرف مي زنم ، وقتي درد دل مي كنم ، احساس مي كنم اون
ميدونم كه تو حرفاي همه ما رو مي شنوي ، مي دونم دست ما رو رد نمي كني ، مي دونم
كنار آشنايي تو آشيانه مي كنم
فضاي آشيانه را پر از ترانه مي كنم
كسي سوال مي كند به خاطر چه زنده اي
زندگي با همه وسعت خويش
محفل ساكت غم خوردن نيست
اضطراب هوس ديدن و نا ديدن نيست
زندگي خوردن و خوابيدن نيست
زندگي جنبش جاري شدن است
از تماشاگه آغاز حيات
تا به جايي كه خدا مي داند...
عشق گاه جا بجا مي شود و گاه سرد مي شود و گاه مي سوزاند ، اما دوست داشتن از جاي
عشق اگر پاي عاشق در ميان نباشد ، نيست. اما در دوست داشتن جز " دوست داشتن" و "
دوست داشتن از عشق برتر است و من هرگز خود را تا سطح بلند ترين قله عشق هاي بلند
" دكتر علي شريعتي "
صداي سنگين سكوت
در ذهن خسته ام مي شكند
از خويش دور افتاده ام ليك
چراغي در دور دست وجودم
سوسو مي زند
كسي فرياد مي زند
با صداي بي صدا
آري! اين صداي سكوت است كه مي شنوي
شايد تا برهوت همراهي مان كنند
سزاوار رفتنيم
شايد اشكها غبار چشم ها را
بيرون كنند
امروز دلواپس فرداييم
نمي خوابيم
شايد ساعتها بيدارمان نكنند
سزاوار رفتنيم
بر دار كوله بار
هرچند شرمسار
هنگام رفتن است.
خدايا!
چنين اموخته اند مرا كه پيوسته از تو هراس داشته باشم و
هميشه از تو بترسم.اما من در عجبم عشق به معشوق و مهرورزي
به معبود دل بستن به دلدار و شيفته گشتن به روي نگار با ترس و هراس چگونه ممكن است؟
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را نداردو كسي كه اين لياقت را دارد ، باعث اشك ريختن تو نمي شود
خواستم گريه كنم گفتند بچگانه است
خواستم بخندم گفتند احمقانه است
اكنون ميلي به زيستن ندارم
نه ميگريم
نه مي خندم
ميگويند:عاشق است...
من در پناه شب
به پنجره بي تصويري مي انديشم
| Design By : Night Skin |

