تبليغاتX
تنها


تنها

 

قرار است امشب دوماهي بميرند که ديگرسراغي زدريا نگيرند
قرار است چشمان ما بسته گردند اگر چه پر از آرزوهاي پيرند

و بوي جهنم که آيد ازاين شهرو مردان اينجا چه نا سربه زيرند
تمام فصولي که مي آيد امسال ، بدون شک از ابتدا سرد سيرند

بعيد است امسال دستان سردم ، بدون بهار شما جان بگيرند
ويک سال ديگرگذشت ونفسهام ازاين لحظه هاي پرازغصه سيرند

شب سرد و بي انتهاي زمستان ، قدمها مردد ولي ناگزيرند
دو خط موازي رسيدن ندارند ، دو خط موازي فقط هم مسيرند

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 6:18 توسط فاطمه| |

 

 دزدي از نردبان خانه اي بالا مي رفت

 از شيار پنجره شنيد که کودکي مي پرسد : خدا کجاست؟

 و صداي مادرانه اي پاسخ مي دهد : خدا در جنگل است عزيزم!

 کودک مي پرسيد: چه کار مي کند؟

 و مادر مي گفت : دارد نردبان مي سازد

 دزد از نردبان خانه پايين آمد و در سياهي شب گم شد .

  سالها بعد ... دزدي از نردبان خانه حکيمي بالا مي رفت

 از شيار پنجره شنيد که کودکي مي پرسيد : خدا چرا نردبان مي سازد؟

 حکيم از پنجره به بيرون نگاه کرد .

 به نردباني که سالها پيش از آن پايين آمده بود

 و رو به کودک گفت: براي آنکه عده اي را از آن پايين ببرد و عده اي را به بالا ببرد .

نوشته شده در شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 5:10 توسط فاطمه| |


رها باش ، آزاد چون پر کاهي در انبوه قطرات عجول باران !
شب پرستان را به نازکي دلت نزديک نکن،
زيراکه محفل روشن و آرام دلت تاريک و آشفته مي گردد !
پرواز کن ،
اما نه چونان پرنده يي که در هراس ساچمه ي تفنگي ست !
همچون قاصدک بي مقصدي که فقط لذت پرواز کردن را تجربه مي کند !
و سپس ،
در گنگي بادهاي وحشي ،
ذره ذره بال هايش را از دست مي دهد ،
و در يک سقوط آزاد ،
دچار مرگي زيبا مي شود ...
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 5:47 توسط فاطمه| |


هرگز روياهايت را از دست مده
و در به رويشان مبند
پيدايشان كن
آنها را مالك شو
و در سراسر زندگي
عزيزشان بدار
و هرگز
رهاشان مكن
نوشته شده در شنبه ششم خرداد 1385ساعت 22:17 توسط فاطمه| |


عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
همان يك لحظه اول كه اول ظلم را ميديدم از مخلوق بي وجدان
جهان را با همه زيبايي و زشتي به روي يكد ديگرويرانه مي كردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
كه در همسايه ي صدها گرسنه چند بزمي گرم عيش و نوش مي ديدم
نخستين نعره ي مستانه را خاموش اندم بر لب پيمانه مي كردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
كهمي ديدم يكي عريان و لرزان ديگري پوشيده از صد جامه رنگين
زمين و اسمان را واژگون مستانه مي كردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
نه طاعت مي پذيرفتم نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز كرده
پاره پاره در كف زاهد نمايان سبحه اي صد دانه مي كردم
عجب صبري خدا دارد
اگرمن جاي او بودم
براي خاطرتنها يكي مجنون صحرا گرد بي سامان
هزاران ليلي ناز افرين را كو به كو اواره و ديوانه مي كردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان
سراپاي وجود بي وفا معشوق را پروانه مي كردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
كه مي ديدم مشوش عارف و عاصي ز برق فتنه ي اين علم عالم سوز مردم كش
به جز انديشه ي عشق و وفا معدوم هر فكري در اين دنياي پر افسانه مي كردم
عجب صبري خدا دارد
چرا من جاي او باشم
همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و تاب تماشاي تمام زشت كاريهاي اين مخلوق را دارد
وگرنه من به جاي او چو بودم يك نفس كي عادلانه سازشي با جاهل و فرزانه مي كردم
عجب صبري خدا دارد
عجب صبري خدا دارد
نوشته شده در شنبه ششم خرداد 1385ساعت 16:33 توسط فاطمه| |

 

زمزمه ثانيه ها در کنار هم مي نشيند تا دقايق را با هم آشنا کنند و ساعتي بگذرد و روزي به سر آيد و شب شود و فردا گويي روز ديگر است و ثانيه ها التهاب ديگري دارند اما … روزها در گوش هم زمزمه مي کنند و به من خيره مي شوند و هراس نگاهشان را در ذره ذره وجودم مي بينم و آنگاه باز گذر ثانيه ها است، و من مي فهم که در انتهاي هر ثانيه حادثه اي نو در پيش است و بي گمان هر انتها سرآغازي ديگر است و … تا به ابد!

 

نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 9:47 توسط فاطمه| |


Design By : Night Skin