تنها
در زماني كه وفا قصه برف به تابستان است و صداقت گل نايابي به چه كس بايد گفت با تو انسانم و خوشبخت ترين؟ وقتي تو نيستي ، نه هست هاي ما چونان كه بايدند ، نه بايدها . مثل هميشه آخر حرفم ، حرف آخرم را با بغض مي خورم . دل من دير زماني است كه مي پندارد روزها گذشت وگنجشك با خدا هيچ نگفت ؛ فرشتگان سراغش را از خدا مي گرفتند
عمري ست لبخند هاي لاغر خود را در دل ذخيره مي كنم ؛ باشد براي روز مبادا . اما در صفحه هاي تقويم روزي به نام روز مبادا نيست . آن روز هر چه باشد روزي شبيه ديروز ، روزي شبيه فردا ، روزي درست مثل همين روزهاي ماست . اما كسي چه مي داند ، شايد امروز نيز روز مبادا باشد .
وقتي تو نيستي ، نه هست هاي ما چونان كه بايدند ، نه بايدها . هر روز بي تو روز مباداست .
آيينه ها در چشم ما چه جاذبه اي دارند . آيينه ها دعوت ديدارند . ديدارهاي كوتاه ، از پشت هفت ديوار . ديوارهاي صاف ، ديوارهاي شيشه اي شفاف ؛ ديوارهاي تو ، ديوارهاي من . ديوارهاي فاصله بسيارند . آه ديوارهاي تو همه آيينه اند ؛ آيينه هاي من همه ديوارند .
دوستي نيز گلي است
مثل نيلوفر و ناز
ساقه ترد و ظريفي دارد
بي گمان سنگ دل است
آن كه روا مي دارد
جان اين ساقه نازك را
دانسته
بيازارد
اين روزها باز چيزي دلم را هوايي کرده است. چيزي به همان اندازه دردسترس که دور از دست به همان اندازه پيدا ، که پنهان .چيزي که در نور ريسه هاي الوان مي درخشد . و در جان کوچه هاي باريک جاريست . چيزي که مرا مشغول تماشا کرده است ، در شهري که اين روزها تماشايي است.
من به تماشاي ريسه ها رفته ام ، به اين اميد که تو هم نگاه عنايتي به رشته رشته و بافه بافه آنها انداخته باشي !
و از کوچه هاي انبوه و ازدحام ، در فشردگي آدميان ، گذشته ام ، به اين اميد که تو هم در اين کوچه ها قدم زده باشي!
و در کنار آذين شمعداني ها ، با آخرين گلبرگ هاي قرمزشان در جدال باد ، پا سست کرده ام ، به اين اميد که انگشت مهرباني تو ، برگي از آنها را لمس کرده باشد .
من اين روزها به هر جا رسيده ام ، به دنبال قدم هاي تو گشته ام تا ميعادگاه لحظه هاي بعد از اينم باشد و بتوانم باز هم ، و هزار بار ديگر هم به ياد دمي که در آنجا مهر ورزيده ام ، عاشقي کنم و مي دانم که عشق ، تاوان سختي دارد . تاواني به سختي فراق ، با طول انتظار.
من اين روزها به جان جهان چسبيده ام و همواره از خودم پرسيده ام : راستي اين جهان مرا به چه کار آيد ؟ راستي اين جهان مرا به چه کار آيد اگر تو در آن نبودي ؟
اگر تو در آن نبودي ، و اگر انتظار پيدايي تو در اين جان خسته غوغا نمي کرد ، اين همه گشتن و دويدن و پرسيدن ، مرا به چه کار مي آمد ؟ با اين همه گمانه و نشانه که با خود دارم و بر سر هر کوي و برزني مي کشانم ؛ به اميدي که تو را بيابم .
اي يگانه ترين يار !
و خدا هر بار با فرشتگان اينگونه مي گفت : من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي كه دردهايش را در خود نگه مي دارد . و سرانجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست. فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ؛ گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو ازآنچه سنگيني بر سينه توست . گنجشك گفت : غم من همه از توست ، از نا مهربانيت ، چه بگويم؟
خدا گفت : بگو مي شنوم !
گنجشك گفت : لانه محقري داشتم ، آرامگاه خستگي هايم و سرپناه بي كسي ام . تو همان را هم از من گرفتي .اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي ازلانه محقرم؟ كجاي مملكت تو را گرفته بود ؟
سنگيني بغض راه بر كلامش بست .
سكوتي در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند .
خدا گفت : ماري در راه لانه ات بود ، خواب بودي ، باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند ، آنگاه تو از كمين مار پر گشودي.گنجشك خيره درخدايي خدا مانده بود .
خدا گفت : و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام برخاستي .اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چيزي درونش فرو ريخت .
هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد .
| Design By : Night Skin |

