تبليغاتX
تنها


تنها

 

  در زماني كه وفا

                        قصه برف به تابستان است

                        و صداقت گل نايابي

                        به چه كس بايد گفت

                                     با تو انسانم و

                                              خوشبخت ترين؟

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 6:25 توسط فاطمه| |

 

وقتي تو نيستي ، نه هست هاي ما چونان كه بايدند ، نه بايدها . مثل هميشه آخر حرفم ، حرف آخرم را با بغض مي خورم .
عمري ست لبخند هاي لاغر خود را در دل ذخيره مي كنم ؛ باشد براي روز مبادا . اما در صفحه هاي تقويم روزي به نام روز مبادا نيست . آن روز هر چه باشد روزي شبيه ديروز ، روزي شبيه فردا ، روزي درست مثل همين روزهاي ماست . اما كسي چه مي داند ، شايد امروز نيز روز مبادا باشد .
وقتي تو نيستي ، نه هست هاي ما چونان كه بايدند ، نه بايدها . هر روز بي تو روز مباداست .
آيينه ها در چشم ما چه جاذبه اي دارند . آيينه ها دعوت ديدارند . ديدارهاي كوتاه ، از پشت هفت ديوار . ديوارهاي صاف ، ديوارهاي شيشه اي شفاف ؛ ديوارهاي تو ، ديوارهاي من . ديوارهاي فاصله بسيارند  . آه ديوارهاي تو همه آيينه اند ؛ آيينه هاي من همه ديوارند .

نوشته شده در شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 23:12 توسط فاطمه| |

 

دل من دير زماني است كه مي پندارد
دوستي نيز گلي است
مثل نيلوفر و ناز
ساقه ترد و ظريفي دارد
بي گمان سنگ دل است
آن كه روا مي دارد
جان اين ساقه نازك را
                         دانسته
                              بيازارد

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 5:32 توسط فاطمه| |


اين روزها باز چيزي دلم را هوايي کرده است. چيزي به همان اندازه دردسترس که دور از دست به همان اندازه پيدا ، که پنهان .چيزي که در نور ريسه هاي الوان مي درخشد . و در جان کوچه هاي باريک جاريست . چيزي که مرا مشغول تماشا کرده است ، در شهري که اين روزها تماشايي است.
من به تماشاي ريسه ها رفته ام ، به اين اميد که تو هم نگاه عنايتي به رشته رشته و بافه بافه آنها انداخته باشي !
و از کوچه هاي انبوه و ازدحام ، در فشردگي آدميان ، گذشته ام ، به اين اميد که تو هم در اين کوچه ها قدم زده باشي!
و در کنار آذين شمعداني ها ، با آخرين گلبرگ هاي قرمزشان در جدال باد ، پا سست کرده ام  ، به اين اميد که انگشت مهرباني تو ، برگي از آنها را لمس کرده باشد .
من اين روزها به هر جا رسيده ام ، به دنبال قدم هاي تو گشته ام تا ميعادگاه لحظه هاي بعد از اينم باشد و بتوانم باز هم ، و هزار بار ديگر هم به ياد دمي که در آنجا مهر ورزيده ام ، عاشقي کنم و مي دانم که عشق ، تاوان سختي دارد . تاواني به سختي فراق ، با طول انتظار.
من اين روزها به جان جهان چسبيده ام و همواره از خودم پرسيده ام : راستي اين جهان مرا به چه کار آيد ؟ راستي اين جهان مرا به چه کار آيد اگر تو در آن نبودي ؟
اگر تو در آن نبودي ، و اگر انتظار پيدايي تو در اين جان خسته غوغا نمي کرد ، اين همه گشتن و دويدن و پرسيدن ، مرا به چه کار مي آمد ؟ با اين همه گمانه و نشانه که با خود دارم و بر سر هر کوي و برزني مي کشانم ؛ به اميدي که تو را بيابم .
اي يگانه ترين يار !
نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 22:53 توسط فاطمه| |

 

روزها گذشت وگنجشك با خدا هيچ نگفت ؛ فرشتگان سراغش را از خدا مي گرفتند
و خدا هر بار با فرشتگان اينگونه مي گفت : من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي كه دردهايش را در خود نگه مي دارد . و سرانجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست. فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ؛ گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو ازآنچه سنگيني بر سينه توست . گنجشك گفت : غم من همه از توست ، از نا مهربانيت ، چه بگويم؟
خدا گفت : بگو مي شنوم !
گنجشك گفت : لانه محقري داشتم ، آرامگاه خستگي هايم و سرپناه بي كسي ام . تو همان را هم از من گرفتي .اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي ازلانه محقرم؟ كجاي مملكت تو را گرفته بود ؟
سنگيني بغض راه بر كلامش بست .
سكوتي در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند .
خدا گفت : ماري در راه لانه ات بود ، خواب بودي ، باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند ، آنگاه تو از كمين مار پر گشودي.گنجشك خيره درخدايي خدا مانده بود .
خدا گفت : و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام برخاستي .اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چيزي درونش فرو ريخت .
هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد .

نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 1:33 توسط فاطمه| |


Design By : Night Skin