تبليغاتX
تنها


تنها

 

چهار شمع به آرامي مي‌سوختند.

محيط آن قدر ساكت بود
كه مي‌شد نجواي آن‌ها را شنيد.

هر كدام از شمع‌ها يك نشانه بودند
اميد، ايمان، صلح و عشق!!!

اولين شمع گفت:
"من صلح هستم!
هيچ كس نمي‌تواند مرا هميشه روشن نگه دارد.
فكر مي‌كنم كه به زودي خاموش خواهم شد"

 

هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود كه شعله‌ي آن به آرامي خاموش شد.

 

شمع دوم گفت:
" من ايمان هستم!
انگار كسي به من نيازي ندارد براي
همين من ديگر رغبتي ندارم كه بيشتر از اين روشن بمانم"

حرف شمع ايمان كه تمام شد، نسيم ملايمي وزيد و آن را خاموش كرد.


وقتي نوبت به سومين شمع رسيد، با اندوه گفت:
" من عشق هستم،
توانايي آن را ندارم كه روشن بمانم،
چون مردم مرا به كناري انداخته‌اند
و اهميتم را نمي‌فهمند،
آن‌ها حتي فراموش كرده اند كه
به نزديك‌ترين كسان خود محبت كنند
و عشق بورزند، "
پس شمع عشق هم بي‌درنگ خاموش شد.

 

ناگهان...
كودكي وارد اتاق شد و ديد كه سه شمع، ديگر نمي‌سوزند.
گفت: " شما كه قرار بود تا آخر راه روشن بمانيد،
پس چرا ديگر نمي‌سوزيد؟"
اين را گفت و گريه كرد.

 

چهارمين شمع گفت
"نگران نباش،
تا وقتي من روشن هستم، به كمك هم
مي‌توانيم شمع‌هاي ديگر را روشن كنيم
من اميد هستم"

كودك،
با چشماني كه از خوشحالي مي‌درخشيد،
شمع اميد را برداشت
و بقيه شمع‌ها را روشن كرد.

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 6:15 توسط فاطمه| |

 

به فردا سلامي دوباره خواهم داد!

بار سفر خواهم بست

دور خواهم شد

از اين شهر پر از مکر و فريب

کوله بارم همه از رنج سفر

ديدگانم پر اشک

بغض در راه گلو

در شب تاريک تنهايي خويش

مي روم دورترين نقطه شهر

کلبه اي خواهم ساخت!

 

نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 7:33 توسط فاطمه| |

 

سکوت
سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات نا کرده
اعتراف به عشق هاي نهان
و شگفتي هاي بر زبان نيامده.
در اين سکوت
حقيقت ما نهفته است
حقيقت تو
و من.

براي تو و خويش
چشماني آرزو مي کنم
که چراغ ها و نشانه ها را
در ظلمات مان ببيند
گوشي
که صداها و شناسه ها را
در بيهوشي‌مان بشنود
براي تو و خويش، روحي
که اين همه را
در خود گيرد و بپذيرد
و زباني
که در صداقت خود
ما را از خاموشي خويش
بيرون کشد و بگذارد
از آن چيزها که در بندمان کشيده است
سخن بگوييم...

نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 6:28 توسط فاطمه| |

 

خفته در نيمه راهم اين من
                
              خفته در نيمه دوران حيات

كوله بار غم ايام به دوش

        خسته از راه درازي كه گذشت

                   وحشت آلوده ز راه در پيش

نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 6:56 توسط فاطمه| |


 


كوله پشتي اش را برداشت و راه افتاد . رفت كه دنبال خدا بگردد . گفت: تا كوله ام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.
نهالي كوچك و رنجور كنار راه ايستاده بود . مسافر با خنده اي رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار بودن و نرفتن ! درخت زير لب گفت: ولي تلخ تر آن است كه بروي و بي رهاورد برگردي . كاش مي دانستي آنچه در جستجوي آني همين جاست .مسافر رفت و گفت: يك درخت از راه چه مي داند؟ پاهايش در گل است . او هيچ گاه لذت جستجو را نخواهد يافت .شنيد كه درخت گفت: اما من جستجو را از خود آغاز كرده ام و سفرم را كسي نخواهد ديد جز آنكه بايد.
مسافر رفت و كوله اش سنگين بود . هزار سال گذشت .هزار سال پرخم وپيچ ، هزار سال بالا و پست ، مسافر برگشت . رنجور و نا اميد . خدا را نيافته بود ، اما غرورش را گم كرده بود.به ابتداي جاده رسيد . جاده اي كه روزي از آن آغاز كرده بود . درختي هزار ساله و بلند و سبز كنار جاده بود . زير سايه اش نشست تا لختي بياسايد .مسافر درخت را به ياد نياورد . اما درخت او را مي شناخت .
درخت گفت :سلام مسافر! در كوله ات چه داري ؟ مرا هم ميهمان كن . مسافر گفت: بالا بلند تنومند ، شرمنده ام ، كوله ام خالي است و هيچ چيز ندارم .
درخت گفت : چه خوب ! وقتي هيچ چيز نداري ، همه چيز داري ، اما آن روز كه مي رفتي در كوله ات همه چيز داشتي ، غرور كمترينش بود كه جاده آن را از تو گرفت. حالا در كوله ات جا براي خدا هست و قدري از حقيقت را در كوله مسافر ريخت .دستمال مسافر از اشراق پر شد و چشمهايش از حيرت درخشيد و گفت: هزار سال رفتم و پيدا نكردم و تو نرفته اي و اين همه يافته اي . درخت گفت : زيرا تو درجاده رفتي و من در خودم . پيمودن خود دشوارتر از پيمودن جاده است.

نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 5:36 توسط فاطمه| |


Design By : Night Skin