تبليغاتX
تنها


تنها

 

اين شعر سروده خودمه خوشحال ميشم اگه نظر واقعي تونو بدونم

به دريايي كه طوفاني است
به آبادي كه اينك رو به ويراني است
به چشماني كه گريان است
به شب هايي كه ظلماني است
نمي دانم گناهم چيست؟
نمي دانم كه تاوان كدامين اشتباه من چنين رنجي است
رنجي تلخ و بي پايان
نمي دانم گناهم چيست ؟
ولي گويند : گر بندد دري ، از حكمت است و باز بگشايد دري را از روي رحمت
و مي دانم در من نيز روزي باز خواهد شد
و مي دانم اگر تنها ترين باشم خدايي هست...

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 6:46 توسط فاطمه| |

 

هرگز عشق نورزيدم
كه جامه مندرس عشق بر اندامم تنگي مي كرد
ردائي از شعله پوشيدم
تا لحظه لحظه بودن خويش را خاكستر كنم
اينك
از پس چشمانم
غريبه اي
خيره در خاكستر من
عشق را به ميهماني مي خواند

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 10:22 توسط فاطمه| |


 


گذشت آنكه پياله اي از نگاه من
حريق عطش هفت قبيله را فرو مي كشت
من در ته خاطرات دورِ دور خودم
ته نشين شده ام
ديگر بيم هيچ حادثه اي
خواب مرا نمي آشوبد
نه بختك باد و
نه روياي باران
و نه حتي تلنگر نام تو
بگذار راحتت كنم
بيهوده به روياهايت دل مبند
من به آنجا باز نخواهم گشت

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 22:17 توسط فاطمه| |


تنها
غمگين
پر بسته و دلتنگ ز دنياي پر از كين
بي يار
خسته
در ذهن تكاپوي جواني
در جسم عطش هاي پر از عشق
در خواب ، بي تاب
در چشم چه چه خوناب و چه غوغاي نهاني
پرده  ، آغوش گشوده بدن پنجره ام را
ديوار به صد سنگ
بسته
چشمان مرا در هوس روزنه اي نور
ماهي دلم مرده در تنگ بلورين پر از هيچ
پوسيده صداي نفس بغض قناري
ناگاه فرو ريخت
از پنجره مات دو چشمم ، صد تكه ز خورشيد
پر زد
پروانه رنگين قشنگي به اتاقم چرخيد
با ناز روي گل قالي سبزم
در خاطر باغم
آرام سبك دست به سويش بگشودم
چون قاصد مهر
برخاست
رقصيد
خنديد
پرواز كنان پنجره را چيد
مشتاق دويدم
يك ثانيه سخت و يك صاعقه تابيد
آن دور
همسايه ما آهوي زيباي جواني
آغوش گشوده
آشفته شده گيسو و مبهوت
در آب زده بوسه به انگشت
پيغام فرستاد:
آيا دل تو نيز ز همسايه سريده
من مست
مدهوش
وامانده ز پاسخ
با شرم
با ترسبرداشتم از ميز
يار كهنم حافظ شيراز
نيت زدم از چاره تدبير
تا يار چه گويد چه كنم با دل مسكين
فرمود :
           خوش باد لب آب و گل و سبزه و نسرين...
نوشته شده در چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 8:52 توسط فاطمه| |

 


قاصدك! هان، چه خبر آوردي؟
از كجا، وز كه خبر آوردي؟
خوش خبر باشي، اما، اما
گِردِ بام و درِ من
بي‌ثمر مي‌گردي.

انتظار خبري نيست مرا
نه ز ياري  ، نه ديّاري و دياري- باري،
برو آن‌جا كه بود چشمي و گوشي با كس،
برو آن‌جا كه تو را منتظرند....

 

نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 1:6 توسط فاطمه| |


Design By : Night Skin