تبليغاتX
تنها


تنها

 

اکنون زمان گريستن است
اگر تنها بتوان  گريست
يا به راز داري دامان تو اگر بتوان اعتمادي داشت،
يا دست کم به درها!!!
که در آنان احتمالا گشودني است به سوي نابکاران
با اين همه به زندان من بيا
 که تنها دريچه اش
به ديوانه خوانه مي گشايد
اما چگونه و به راستي چگونه زندان من را
که اين چنين بي سرود و بي صدا مانده را
خواهي شناخت؟

نوشته شده در یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 12:35 توسط فاطمه| |

 

 

اون  قديما عصر حجر        آدما توي غار بودن

ازخود صبح تا سرشب     همش پي شكار بودن

 

مي خوام ازاون زمان بگم     از ارتباط مردما

از نحوه حرف زدنا        عاشق شدن دل دادنا

 

وقتي يه دختر و پسر          به هم ديگه دل مي دادن

چه جوري بود عاشق شدن     شايد به هم گل مي دادن

 

شايد كه اونجا پسره    حرف دلش بود روي سنگ

                           با چند تا شكل و دايره     مي نوشت يه نامه قشنگ

 

اين جوري بود عشق اونا      پاك و قشنگ و بي ريا

با اينكه صحبتي نبود           پيوندي بود بين دلا

 

اما حالا تو عصر ما          مي گن مدرنه اسم اون

با اينكه بلبل زبونيم            نمي گيم حرف دلمون

 

حالا تو اين دور و زمون   كم مي شه حرف شنيد

داد مي زنيم سر همه       هر وقت كه عشقمون كشيد

 

اگه كه دعوا بگيره       بين بزرگا بچه ها

ديگه نمي شه بهشون     گفت بس كنين تو رو خدا

 

الان ديگه مهر و وفا     كم مي شه پيدا تو دلا

عشقي اگه پيدا بشه         ساكته و بي سر صدا

 

مجنون اگه پيدا بشه        عاشق ناب ليلي نيست

كي گفته بين دلاشون   فاصله هاي خيلي نيست

 

بيا از اين به بعد ديگه    ندي دلت رو به كسي

دادي برو باهاش بمون   تا كه به عشقت برسي

 

                                               شعر از خودم

نوشته شده در چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 5:7 توسط فاطمه| |


Design By : Night Skin