تنها
شايد آنروز نقاش خيال
روي پيشاني ما
نقش كابوس زمان را مي ريخت
رنگ مهتاب نبود
رنگ شب بود و سكوت
كه گره هاي ترك خورده ي عشق
روي تابوت زمان نقش شدند
نتوانستم من باز كنم
چون مرا در قفس ديگري از عشق بيانداخت به دام
و تو آزاد و رها در تپش پنجره ها غرق شدي
رنگ تقصير نداشت
دست خلاق هنرمند جهان
قصه ي ما را با هم
روي يك بوم كشيد نوشته شده در سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت
5:32 توسط فاطمه| |
| Design By : Night Skin |


