تنها
بلند ، طولاني ، ماندگار ... فقـــط بــراي ? دقيقـــه چقدر خنديدم بــراي اين ? دقيقـــه ! اما آن روز که بار سفر بسته بودي و گفتم ? دقيقـــه بيشتر بمان و تــو گفتي :وقت تنــگ است ، کوله بــار بــايد بســت ، بــايد رفــت ! آن روز فهميدم ايــن ? دقيقـــه هاي غريبانه چه غـــوغــاهــايي مي کنند .. ? دقيقـــه بــا تــو بودن چقدر : مهــــــم اســت طولانـي اســت مــاندگار اســت چقدر گريســـتم بــراي اين ? دقيقـــه ! گفتنيها کم نيست ديدنيها کم نيست چيدنيها کم نيست خواندنيها کم نيست من و تو کم بوديم ما به اندازهي ما ميبينيم من و تو من و تو حق داريم دست مي کشم روي خيال نازک بودن با تو ... علي الحساب معشوقه اي در کار نيست .. مال خودم و خدا ...
هميشه به بلنــدي شــب يلدا مــي خنديــدم ..
رستنيها کم نيست
من و تو کم بوديم
خشک و پژمرده و تا ، روي زمين خم بوديم!
من و تو کم گفتيم
مثل هذيان دم مرگ
ما ازآغاز چنين درهم و برهم گفتيم
من و تو کم ديديم
بيسبب از پاييز
جاي ميلاد اقاقيها را پرسيديم
من و تو کم چيديم
وقت گل دادن عشق ، روي دار قالي
بيسبب حتي پرتاب گل سرخي را ترسيديم
من و تو کم خوانديم
من و تو سادهترين شکل سرودن را در معبر باد
با دهاني بسته وا مانديم
.
.
.
من و تو اما در ميدانها
اينک اندازهي ما ميخوانيم
ما به اندازهي ما ميچينيم
ما به اندازهي ما ميگوييم
ما به اندازهي ما ميروييم
کم نه، که بايد شب بيرحم و گل مريم و بيداري شبنم باشيم
من و تو
خم نه و درهم نه و کم هم نه، که ميبايد با هم باشيم
در شب اين جنبش ، نبض آدم باشيم
من و تو حق داريم
که به اندازهي ما هم شده ، با هم باشيم
گفتنيها کم نيست
واژه ها چروکيده مي شوند و من ميان چين و شکن ها ،
دنبال کلمه هاي کهنه ام مي گردم : دوستت...عزيزم...عاشقم...دل...دارم...تنگ
نااميد که شوم از پيدا کردن عاشقانه هاي با تو بودن ، پيچ مي پيچد و من با پيچ گرد خودم تاب مي خورم.
چشم مي بندم...
تار خاطره را مي گيرم و به پود دلم مي بافم .
حالا نوک انگشتان کوچک من ، تاب خورده ميان خيسي هيجان و داغي بي تابي روي پوست نرم تو کشيده مي شود و پود دلم پاره مي شود ....
من با تار تنهاي خاطره بدون پود دلم ، چه کنم ؟
| Design By : Night Skin |


