تنها
قطار مي رود حميد مصدق ساده مي گويم عزيزم دل بريدن ساده نيست
تو مي روي
تمام ايستگاه مي رود
و من چه قدر ساده ام
که سال هاي سال
در انتظار تو
کنار ايستگاه رفته ايستاده ام
و همچنان
به نرده هاي ايستگاه رفته تکيه داده ام
من چه شادم امشب
و چه اندازه دلم آزاد است
آسمان عشق من و
و منم عاشق رنگ شب پر مهتابم
نه غمي مانده به پهناي دلم
و نه بغضي است فرو خورده به درياي شبم
از تو هم دل کندم
تو که ديگر نه برايم عشقي
و نه باران عزيز
از تو و عشق تو من بيزارم
آه امشب شادم
که دگر آزادم
چشمهاي مهربانت را نديدن ساده نيست
از زمان رفتنت خورشيد را گم کرده ام
ناله هاي ابرراهرشب شنيدن ساده نيست
قلب تو پر بود از ماه وهزاران پنجره
ماه راازپشت يک ديوارديدن ساده نيست
بوسه هايت دلنشين و خنده هايت دلفريب
طعم تلخ اين جدايي راچشيدن ساده نيست
باز هم آمد بهار اما هوا افسرده است
آه ازدست زمستان هم رهيدن ساده نيست
قلب من آتش گرفت ازدوريت باران من
ازدل اين آتش سوزان پريدن ساده نيست
| Design By : Night Skin |


