تنها
آب مي خواهم ، سرابم مي دهند عشق مي ورزم عذابم مي دهند خود نمي دانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردي ؟ آفتاب!!!! عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام عشق اگر اينست مرتد مي شوم خوب اگر اينست من بد مي شوم هيچ کس اشکي براي ما نريخت هر که با ما بود از ما مي گريخت چند روزي ست حالم ديدني است حال من ازاين و آن پرسيدنيست گاه بر روي زمين زل مي زنم گاه بر حافظ تفاءل مي زنم حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت ... "ما ز ياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم" حميد رجايي آنکه سودا زده چشم تو بوده است ، منم آن ز ره مانده سرگشته ، که ناسازي بخت آنکه پيش لب شيرين تو ، اي چشمه نوش آنکه خواب خوشم از ديده ربوده است ، توئي اي که از چشم " رهي " پاي کشيدي چون اشک رهي معيري
حال من بد نيست غم کم مي خورم کم که نه!هرروزکم کم مي خورم
و آن که از هر مژه صد چشمه گشوده است ، منم
ره به سر منزل وصلش ننموده است ، منم
آفرين گفته و دشنام شنيده است ، منم
و آنکه يک بوسه از آن لب نربوده است، منم
آنکه چون آه به دنبال تو بوده است ، منم
| Design By : Night Skin |


