تنها
******************* ******************** به چنين اميد رنجي ، همه شب روم به کويش به دلم گفته ام اي ساده فراموشش كن دست بردار ازاو خاطره بازي كافيست آن نگاهي كه دم آخر از او مانده به جا مردمان نگهش قله نشينند هنوز گفتم اين تكه غزل را بفرستم نزدت به شما بر نخورد حال غزل بود و گذشت سخن عشق تو بي آن که برآيد به زبانم گاه گويم که بنالم ز پريشاني حالم گرچنان است که روي من مسکين گدارا گر تو شيرين زماني نظري نيز به من کن نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت من همان روز بگفتم که طريق تو گرفتم سخن از نيمه بريدم که نگه کردم و ديدم سعدي
اي آنکه به حسن در لطافت ماهي
هرچند که کوتاه قدي ، دلخواهي
شاخ گلي از پستي خود عار مدار
عمر مني از بهر همين کوتاهي
گفتم که : با تو شمع طرب ، تابناک نيست
گفتا که: سيمگون مه گيتي فروز، هم
گفتم که : بعد از آن همه دل ها که سوختي
کس مي خورد فريب تو؟ گفتا : هنوز هم!
که به خنده گفت دوشم ! تو هنوز اميدواري؟؟

تا به كي چشم براين جاده فراموشش كن
فرض كن گل نفرستاده فراموشش كن
پيش او برده و پس داده فراموشش كن
دل كه در دره نيفتاده فراموشش كن
دل ولي گفت نشو ساده فراموشش كن
اتفاقي است كه افتاده فراموشش كن 
رنگ رخساره خبر ميدهد از حال نهانم
بازگويم که عيانست چه حاجت به بيانم
به درغير ببيني ، ز در خويش برانم
که به ديوانگي از عشق تو فرهاد زمانم
دل نهادم به صبوري که جز اين چاره ندانم
که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم
که به پايان رسدم عمر و به پايان نرسانم
| Design By : Night Skin |


