تنها
دو خط موازی یادگار درس های دبستانمان هستند.دو خطی که با هم تعریف می شدند و با هم معنا می شدند! صدای معلم هنوز در گوشم هست که هر وقت آن را می کشید،سریع می گفت:"دو خط موازی هیچ گاه همدیگر را قطع نمی کنند!هیچ گاه به هم نمی رسند." اما هر بار که از مدرسه بر می گشتیم،دو خط کنار خیابان را می دیدمکه در دوردست ها،در انتهای خیابان به هم می رسیدند!!!(از همان روزها یاد گرفتیم،شاید برسند!) بزرگتر که شدیم -روزهای دبیرستان-و معلمی که گفت:"دو خط موازی در بینهایت همدیگر را قطع می کنند." دوباره تکرار می کنم دو خط موازی در بی نهایت به هم می رسند،در دور دست ها!همان باوری که در کودکی داشتم. این دو خط ممکنه ما و آرزوهامون باشه،ما و یه هدف،ما و . . . هر چند ممکنه در دوردست ها باشه،اما مهم اینه که به اون می رسیم.زمان ومکان هر کاری باید فرا برسه تا رخ بده.مکان و نحوه ی رسیدن به اون ارتباط مستقیم با تلاش و باور و توکل ما داره. یه روزی،یه جایی،یه کسی،یه جوری،یه چیزی،صبر داشته باش،صبر داشته باش. راه هر چند دشوار،صعود را ادامه بده،قله در یک قدمی توست! خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری صبح بلند شی و ببینی که دیگه دوسش نداری خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی بی وفا شه اون کسی که جونتو واسش گذاشتی خیلی سخته تو زمستون غم بشینه روی برفا میسوزونه گاهی قلب و زهر تلخ بعضی حرفا خیلی سخته اون کسی که اومدو کردت دیونه هوساش وقتی تموم شد بگه پیشت نمیمونه خیلی سخته اون کسی که گفت واسه چشات می میره بره و دیگه سراغی از تو و نگات نگیره خیلی سخته که دلی رو با نگات دزدیده باشی وسط راه اما از عشق یه کمی ترسیده باشی خیلی سخته توی پاییز با غریبی آشنا شی اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی خیلی سخته که ببینیش توی یه فصل طلایی کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی خیلی سخته که ببینی کسی عاشقیش دروغه چقدر از گریه اون شب چشم تو سرش شلوغه خیلی سخته واسه ی اون بشکنه یه روز غرورت اون نخواد ولی بمونه همیشه سنگ صبورت خیلی سخته بودن تو واسه ی اون بشه عادت دیگه بوسیدن دستات واسه اون نشه عبادت خیلی سخته اونکه دیروز تو واسش یه رویا بودی از یادش رفته که واسش تو تموم دنیا بودی خیلی سخته بری یک شب واسه چیدن ستاره ولی تا رسیدی اونجا ببینی روز شد دوباره خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری صبح بلند شی و ببینی که دیگه دوسش نداری "مریم حیدرزاده" چکامهِ دلانگیزِ شهریار تیر را قوت پرهیز نباشد ز نشانه تا فکندم بسر کوی وفا رخت اقامت درد بیمار نپرسند به شهر تو طبیبان گِرد گلزارِ رخ تست غبار خط ریحان هر شب هجر بر آنم که اگر وصل بجویم چرخ امشب که بکام دل ما خواسته گشتن سعدی این گفت و شد ازگفتهِ خود باز پشیمان نرگس مست تو مستوری مردم نگزیند نازم آن سر که چو گیسوی تو در پای تو ریزد و اینک شعر سعدی: من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
"رویا" پس اي تقدير شده ، تو را تغيير مي دهم ! اي تعبير شده ، تو را دوباره مي نويسم ، اي تحريم شده تو را دوباره حکم مي کنم ، اي ترديد شده تو را به يقين مي سازم من ميم تصميمم ! " رويا " برگرفته از مجله "موفقيت" شماره ۱۵۸


ای که از کلک هنر نقش دل انگیز خدایی
حیف باشد مهِ من کاین همه از مهر جدایی
گفته بودی جگرم خون نکنی باز کجایی
«من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن بهه که ببندی و نپایی»
مدعی طعنه زند در غم عشق تو زیادم
وین نداند که من از بهر عشق تو زادم
نغمهء بلبل شیراز نرفته است زیادم
«دوستان عیب کنندم که چرا دل بتو دادم
باید اول بتو گفتن که چنین خوب چرایی»
مرغ مسکین چه کند گر نرود از پی دانه
پای عشاق نتوان بست به افسون و فسانه
« ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه
ما کجائیم در این بهر تفکر تو کجایی»
عمر، بی دوست ندامت شد و با دوست غرامت
سر و جان و زر و جاهم همه گو، رو به سلامت
«عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت
همه سهل است تحمل نکنم بار جدایی»
کس درین شهر ندارد سر تیمار غریبان
نتوان گفت غم از بیم رقیبان به حبیبان
«حلقه بر در نتوانم زدن از بیم رقیبان
این توانم که بیایم سر کویت بگدایی»
چون نگارین خطِ تذهیب بدیباچه قرآن
ای لبت آیت رحمت دهنت نفطه ایمان
«آن نه خال است و زنخدان و سر زلف پریشان
که دل اهل نظر برد که سریست خدایی»
همه چون نی بفغان آیم و چون چنگ بمویم
لیک مدهوش شوم چون سر زلف تو ببویم
«گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی»
دامنِ وصل تو نتوان برقیبان تو هشتن
نتوان از تو برای دل همسایه گذشتن
«شمع را باید از این خانه برون بردن و کشتن
تا که همسایه نداند که تو در خانهء مایی»
که مریض تب عشق تو هدر گوید و هذیان
بشب تیره نهفتن نتوان ماه درخشان
«کشتن شمع چه حاجت بود از بیم رقیبان
پرتو روی تو گوید که تو در خانهء مایی»
دست گلچین نرسد تا گلی از شاخ تو چیند
جلوه کن جلوه که خورشید بخلوت ننشیند
«پرده بردار که بیگانه خود آن روی نه بیند
تو بزرگی و در آئینهء کوچک ننمایی»
نازم آن پای که از کوی وفای تو نخیزد
شهریار آن نه که با لشکر عشق تو ستیزد
«سعدی آن نیست که هرگز ز کمند تو گریزد
که بدانست که در بند تو خوشتر ز رهایی»
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی
ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی
آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان که دل اهل نظر برد که سریست خدایی
پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند تو بزرگی و در آیینه کوچک ننمایی
حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان این توانم که بیایم به محلت به گدایی
عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی
روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
شمع را باید از این خانه به دربردن و کشتن تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی
سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد که بدانست که دربند تو خوشتر که رهایی
خلق گویند برو دل به هوای دگری ده نکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی
از آيينه صبح پرسيدم : "بي او مي گذرد؟" ، پاسخ شنيدم :"بي تو نمي گذرد!" . تو بگو : شاعر ! گاه سرودن عشق ، زماني که پروانه روح ، گرد شمع وجود مي گردد و عطر دوست ، تو را مست مي خواهد، چگونه مي توان به جنون هر لحظه لگام بست ؟؟
نفس نفس مي زني!صداي زنجيرهايت را مي شنوم، زنجيرها را پاره کن ، اين تقدير است که ما را نشانه گرفته است ؟ يا تصميم من و تو ؟
چه مانعي در کار توست که ترديد مي کني؟ برخيز و نقش خودت را بزن ، سرود خودت را بخوان ، حرف خودت را بزن!کسي به جاي تو در نخواهد کوفت!وقتي دروازه اي هست ،يعني آن سوي،کسي در انتظار کوبش در ، نبض زمان را مي شمارد !يعني که نردباني هست،يعني نويد گشايشي هست.
کسي به سکوت تو پاسخ نخواهد داد ، لب بگشاي و چيزي بگو ، چيزي بخواه!پرسش هايت در بند کدام تعبير ،در ذهن تو محبوس مانده اند!چه فکري پيش از ابراز تو ،در توهم دلواپسي هايت معطل مانده است ! رها شو و جاري شو تا سلسله ترديدهايت ، بگسلد و روح تو ،آزاد در درياي معني شنا کند!
به من بگو چه ترسي پشت سايه هاي دلت کمين کرده است که اينگونه در هراسي ، از عمل کردن ، طرح تازه زدن ، خطر کردن ، پريدن و باز هم تغير کردن!کدام عادت تو را گروگان گرفته است !کدام من ، تو را از خلق لحظه هاي ناب دزديده است ،چرا تکرار مي شوي؟ امروز روز ديگر شو ، حرف تازه شو ، نگاه ناب شو!
کسي به جاي تو ، اين کشتي بي ناخدا را رهبري نخواهد کرد!تنها تو مي تواني ، اين راه دور را با قدم هاي نخستين کوتاه کني و اين صخره هاي بزرگ را جابجا کني!
تو هماني که با تو آغاز کردم ، هماني که مي خواني ام ،ترديد نکن .تو هماني که به دنبال آني و من همانم که به دنبال خودم.
گفته باشم ، در دلم خبري است !ديري است که مي دانم مرا در دلت مي شنوي؟پيغام روح هميشه آشناست.
زماني که نامت را زمزمه کردم ، قد کشيدم. ميم بر زبانم قفل شد ، که ناگهان ديدم که ميتوانم،ديدم که همه هستي در برابر خواستن ، ناتوان است و ما تنها موجوداتي هستيم که ميتوانيم ، بخواهيم و بطلبيم !
مي دانم که بي تو نمي گذرد اين روزهاي پي در پي در حال عبور، قصه تو را نمي توانند با خود ببرند، طعم سبز حضورت به ياد ماندني است !
من تو را ،گرچه بر سرنيزه پيکان جهل بودي، باز هم زيبا ديدم و جز زيبايي نديدم!تو قصد ما بودي!توان ما!قدرت بي کرانه آزادي و رهايي!
چرا همه ميگذرند و تو نمي گذري ، چرا همه مي خواهند از تو بگويند و نمي توانند ؟چرا کهنه نمي شوي؟از ياد نمي روي ؟
آنکه مانند تو ، به اقتدار "ميم" رسيده باشد ، مجنون بسته به زنجير نيست ، مجنوني دلبسته زنجير است !
من تو را يافتم زماني که محتاج تو بودم و تو خلاصه شدي درهمه آنچه که مي خواهم ! به کوتاهی همين کلمه ! با من شدي و از من شدي!
| Design By : Night Skin |


