تبليغاتX
تنها


تنها

تو رو از خاطرم برده، تب تلخ فراموشي
دارم خو مي کنم با اين فراموشي و خاموشي

چرا چشم دلم کوره عصاي رفتنم سسته
کدوم موج پريشوني تو رو از ذهن من شسته

خدايا فاصله ات تا من خودت گفتي که کوتاهه
از اينجا که من ايستادم چه قدر تا آسمون راهه

من ازتکرار بيزارم ازاين لبخند پژمرده
از اين احساس ياًسي که تو رو از خاطرم برده

به تاريکي گرفتارم شبم گم کرده مهتابو
بگير از چشماي کورم عذاب کهنه خوابو

چرا گريه ام نمي گيره مگه قلب من از سنگه
خدايا من کجا مي رم  کجاي جاده دلتنگه

مي خوام عاشق بشم اما تب دنيا نمي ذاره
سر راه بهشت من درخت سيب مي کاره

                                                    عبدالجبار کاکائی


نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 8:15 توسط فاطمه| |


Design By : Night Skin