تنها
تو رو از خاطرم برده، تب تلخ فراموشي چرا چشم دلم کوره عصاي رفتنم سسته خدايا فاصله ات تا من خودت گفتي که کوتاهه من ازتکرار بيزارم ازاين لبخند پژمرده به تاريکي گرفتارم شبم گم کرده مهتابو چرا گريه ام نمي گيره مگه قلب من از سنگه مي خوام عاشق بشم اما تب دنيا نمي ذاره عبدالجبار کاکائی
دارم خو مي کنم با اين فراموشي و خاموشي
کدوم موج پريشوني تو رو از ذهن من شسته
از اينجا که من ايستادم چه قدر تا آسمون راهه
از اين احساس ياًسي که تو رو از خاطرم برده
بگير از چشماي کورم عذاب کهنه خوابو
خدايا من کجا مي رم کجاي جاده دلتنگه
سر راه بهشت من درخت سيب مي کاره
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت
8:15 توسط فاطمه| |
| Design By : Night Skin |


