تنها
تو رو از خاطرم برده، تب تلخ فراموشي چرا چشم دلم کوره عصاي رفتنم سسته خدايا فاصله ات تا من خودت گفتي که کوتاهه من ازتکرار بيزارم ازاين لبخند پژمرده به تاريکي گرفتارم شبم گم کرده مهتابو چرا گريه ام نمي گيره مگه قلب من از سنگه مي خوام عاشق بشم اما تب دنيا نمي ذاره عبدالجبار کاکائی بذاراين اخرين بوسه تمام باورت باشم نمي دوني کنار تو چه حالي داره بيداري نمي دوني که آشوبم از اين آرامش خونه چه قد اين حس من خوبه همين که از تو مي ميرم من محکوم شدم محکوم به عشق زنداني کلبه تاريک خويشم امروز خزان چشمان من و توست ما محروم از گرمي دستان پنجره ها به افق هاي دور دست خيره مانده ايم تو را نمي دانم اي دوست اما پاي رفتنم لنگ است... به من خوبي نکن شايد براي هر دومون بد شه به من خوبي نکن وقتي کنار من نمي موني چه وقتايي که بد مي شي چه وقتايي که آشوبي من از تو از خودم از ما از اين احساس ترسيدم تو بايد جاي من باشي بفهمي من چرا تنهام نمي دونم کجا رفتم نمي دونم دلم چي شد فقط حرفامو باور کن تقاص عشق تو کم نيست تو خاکستر شدي با من دارم مي ميرم ازاين درد من از آغاز اين قصه ازت چيزي نفهميدم چه قد ديوونگي دارم تمام قلبم آشوبه تمام قصه بازي بود تموم شد هيچ رازي نيست فاصله ها ، فاصله ها ، فاصله ها رو خط زدم چکامهِ دلانگیزِ شهریار تیر را قوت پرهیز نباشد ز نشانه تا فکندم بسر کوی وفا رخت اقامت درد بیمار نپرسند به شهر تو طبیبان گِرد گلزارِ رخ تست غبار خط ریحان هر شب هجر بر آنم که اگر وصل بجویم چرخ امشب که بکام دل ما خواسته گشتن سعدی این گفت و شد ازگفتهِ خود باز پشیمان نرگس مست تو مستوری مردم نگزیند نازم آن سر که چو گیسوی تو در پای تو ریزد و اینک شعر سعدی: من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
"رویا" پس اي تقدير شده ، تو را تغيير مي دهم ! اي تعبير شده ، تو را دوباره مي نويسم ، اي تحريم شده تو را دوباره حکم مي کنم ، اي ترديد شده تو را به يقين مي سازم من ميم تصميمم ! " رويا " برگرفته از مجله "موفقيت" شماره ۱۵۸ در پناه حق فردا اما تو باز عاشق مي شوي تا عميق تر شوي و وسيع تر و بزرگ تر و نااميدتر. تا بي نيازتر شوي و به او نزديکتر. به من اینجا زمین راهدیه دادند *********************** خیالم با تو تنها همسفر شد *********************** دلم هوای آمدنت کرده آشیانه کجاست ؟ ************************** دل من بی تو به فردای خودش می خندد فاطمه ** دل-بی تو- درون سینه ام می گندد (جلیل صفر بیگی) بنويس بابا مثل هر شب نان ندارد بعد ازهمان تصميم کبري ابردلگير بابا انار و سيب و نان را مي نويسد انگار بابا همکلاس اولي هاست بنويس : کي آن مرد در باران مي آيد ايمان برادر گوش کن، نقطه سر خط غلامعلي شکوهيان ******************* ******************** به چنين اميد رنجي ، همه شب روم به کويش به دلم گفته ام اي ساده فراموشش كن دست بردار ازاو خاطره بازي كافيست آن نگاهي كه دم آخر از او مانده به جا مردمان نگهش قله نشينند هنوز گفتم اين تكه غزل را بفرستم نزدت به شما بر نخورد حال غزل بود و گذشت سخن عشق تو بي آن که برآيد به زبانم گاه گويم که بنالم ز پريشاني حالم گرچنان است که روي من مسکين گدارا گر تو شيرين زماني نظري نيز به من کن نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت من همان روز بگفتم که طريق تو گرفتم سخن از نيمه بريدم که نگه کردم و ديدم سعدي من بازم به يه بازي دعوت شدم اما اين بار آقاي امير(وقايع الاتفاقيه) منو دعوت کردن . هر چند موضوع وبلاگ من با اين جور بازيها سازگاري نداره ولي خوب به دعوت دوستمون احترام مي ذارم . اول اونايي رو که دوست ندارم : و حالا کارايي که دوست دارم : ديگه اين که از تعمير کردن وسايل برقي خونه لذت مي برم و کلا از برق و سيم و اين جور چيزا خيلي خوشم مي آد هر چند شغلهايي رو که دوست دارم از اونايي که دوست ندارم بيشتره ولي خوب ديگه چيزي به ذهنم نمي رسه . حالا هم بايد 5 نفر از دوستام رو به اين بازي دعوت کنم : ليلا نويسنده وبلاگ سايبان آرامش سرنوشت مرا خير بنويس تقديري مبارک تا هر چه را تو دير مي خواهي زود نخواهم و هر چه را تو زود مي خواهي دير نخواهم بذار خيال کنم هنوز يه لحظه از نيازتم بذار خبال کنم هنوز پر از تب و تاب مني بذار خيال کنم منم ، اون که دلت تنگه براش اون که هنوز دوسش داري اون که هنوز هم نفسه دوباره فال حافظ و دوباره توي فالمي آب مي خواهم ، سرابم مي دهند عشق مي ورزم عذابم مي دهند خود نمي دانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردي ؟ آفتاب!!!! عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام عشق اگر اينست مرتد مي شوم خوب اگر اينست من بد مي شوم هيچ کس اشکي براي ما نريخت هر که با ما بود از ما مي گريخت چند روزي ست حالم ديدني است حال من ازاين و آن پرسيدنيست گاه بر روي زمين زل مي زنم گاه بر حافظ تفاءل مي زنم حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت ... "ما ز ياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم" حميد رجايي آنکه سودا زده چشم تو بوده است ، منم آن ز ره مانده سرگشته ، که ناسازي بخت آنکه پيش لب شيرين تو ، اي چشمه نوش آنکه خواب خوشم از ديده ربوده است ، توئي اي که از چشم " رهي " پاي کشيدي چون اشک رهي معيري هميشه از همه به ما نزديک تر، سنگ است نگاه کن نگاه ها همه سنگ است و قلب ها همه سنگ چه سنگباراني! گيرم گريختي همه عمر کجا پناه بري؟ خانه ي خدا ، سنگ است فريدون مشيري محمدرضا رستم پور قطار مي رود حميد مصدق ساده مي گويم عزيزم دل بريدن ساده نيست بغض کهنه تو گلوشه ، بغضي که بايد بباره ساکت و خسته وآروم ، توي تنهايي نشسته توي تنهايي سردش ، فکر ديروزشو داره ديگه بارون نمي باره ، آسمون ساکت و سرده هواي ديدن اون که ، همه هستي شو برده مي دونه ديگه محاله ، دستشو تو دست بگيره آسمون ساکت و سرده باز دلش هواشو کرده فاطمه
دارم خو مي کنم با اين فراموشي و خاموشي
کدوم موج پريشوني تو رو از ذهن من شسته
از اينجا که من ايستادم چه قدر تا آسمون راهه
از اين احساس ياًسي که تو رو از خاطرم برده
بگير از چشماي کورم عذاب کهنه خوابو
خدايا من کجا مي رم کجاي جاده دلتنگه
سر راه بهشت من درخت سيب مي کاره
تو رو تو گريه مي بوسم تو رو که غرق لبخندي
رو اين حالي که من دارم چرا چشماتو مي بندي
بذار فردا تو اين خونه تو آغوش تو پيدا شم
بذار باور کنم امشب تو هم حال منو داري
از اين روياي شيريني که مي دونم نمي مونه
همين که هر نفس امشب هوامو از تو مي گيرم
صید افتاده به خونم
تو چه سان می گذری غافل از اندوه درونم
بی من از کوچه گذر کرد ی و رفتی
بی من از شهرسفر کردی و رفتی
قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی
چون در خانه ببستم
دگر از پای نشستم
گوییا زلزله آمد
گوییا خانه فرو ریخت سر من
بی تو من در همه شهر غریبم
بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی
برنخیزد دگر از مرغک پربسته نوایی
تو همه بود و نبودی
تو همه شعر و سروری
چه گریزی ز بر من
که ز کویت نگریزم
گر بمیرم ز غم دل
با تو هرگز نستیزم
من و یک لحظه جدایی
نتوانم نتوانم
بی تو من زنده نمانم


نشستم تو دل طوفان بذارآب از سرم رد شه
نگو بد مي شم ازفردا تو که ديدي نمي توني
تمام درد من اينجاست تو هر کاري کني خوبي
تو بايد جاي من باشي ببيني در تو چي ديدم
بفهمي چي بهت ميگم ببيني از تو چي مي خوام
قرار ما به رفتن بود نگو چي شد نمي دونم
خودم گفتم تمومش کن خودم مي گم نمي تونم
درست تو بدترين لحظه ببين کي عاشق کي شد
بمون حواي من با من مگه عشق تو آدم نيست
بيا اين خونه اين کبريت تلافي کن ولي برگرد
نمي دونم چرا حالا چرا اينجا تو رو ديدم
تو آرومي نمي دوني چه قد ديوونگي خوبه
کسي که روبروشي تو ازاينجا مرد بازي نيست
اما هنوز اول راه ، اما هنوز مرددم
فاصله ها رو خط زدم براي هم خطر شدن
به شوق راهي شدن و به عشق هم سفر شدن
اما هنوز اول راه اول سرگردوني ام
آخر بي پناهي و اول بي نشوني ام
اول بي نشوني ام وقتي به هم نمي رسيم
وقتي تو آخرين قدم به غير هم نمي رسيم
تموم شدن فاصله ها تو مرز مبهم حضور
گذشتم از روزاي دير رد شدم از شباي دور
فاصله آغاز سکوت ، فاصله بغض واژه هاست
فاصله يعني من و تو وقتي که راهمون جداست
فاصله معني نداره وقتي سکوت و مي شکني
وقتي من از تو مي گم و وقتي تو همراه مني
ای که از کلک هنر نقش دل انگیز خدایی
حیف باشد مهِ من کاین همه از مهر جدایی
گفته بودی جگرم خون نکنی باز کجایی
«من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن بهه که ببندی و نپایی»
مدعی طعنه زند در غم عشق تو زیادم
وین نداند که من از بهر عشق تو زادم
نغمهء بلبل شیراز نرفته است زیادم
«دوستان عیب کنندم که چرا دل بتو دادم
باید اول بتو گفتن که چنین خوب چرایی»
مرغ مسکین چه کند گر نرود از پی دانه
پای عشاق نتوان بست به افسون و فسانه
« ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه
ما کجائیم در این بهر تفکر تو کجایی»
عمر، بی دوست ندامت شد و با دوست غرامت
سر و جان و زر و جاهم همه گو، رو به سلامت
«عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت
همه سهل است تحمل نکنم بار جدایی»
کس درین شهر ندارد سر تیمار غریبان
نتوان گفت غم از بیم رقیبان به حبیبان
«حلقه بر در نتوانم زدن از بیم رقیبان
این توانم که بیایم سر کویت بگدایی»
چون نگارین خطِ تذهیب بدیباچه قرآن
ای لبت آیت رحمت دهنت نفطه ایمان
«آن نه خال است و زنخدان و سر زلف پریشان
که دل اهل نظر برد که سریست خدایی»
همه چون نی بفغان آیم و چون چنگ بمویم
لیک مدهوش شوم چون سر زلف تو ببویم
«گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی»
دامنِ وصل تو نتوان برقیبان تو هشتن
نتوان از تو برای دل همسایه گذشتن
«شمع را باید از این خانه برون بردن و کشتن
تا که همسایه نداند که تو در خانهء مایی»
که مریض تب عشق تو هدر گوید و هذیان
بشب تیره نهفتن نتوان ماه درخشان
«کشتن شمع چه حاجت بود از بیم رقیبان
پرتو روی تو گوید که تو در خانهء مایی»
دست گلچین نرسد تا گلی از شاخ تو چیند
جلوه کن جلوه که خورشید بخلوت ننشیند
«پرده بردار که بیگانه خود آن روی نه بیند
تو بزرگی و در آئینهء کوچک ننمایی»
نازم آن پای که از کوی وفای تو نخیزد
شهریار آن نه که با لشکر عشق تو ستیزد
«سعدی آن نیست که هرگز ز کمند تو گریزد
که بدانست که در بند تو خوشتر ز رهایی»
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی
ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی
آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان که دل اهل نظر برد که سریست خدایی
پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند تو بزرگی و در آیینه کوچک ننمایی
حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان این توانم که بیایم به محلت به گدایی
عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی
روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
شمع را باید از این خانه به دربردن و کشتن تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی
سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد که بدانست که دربند تو خوشتر که رهایی
خلق گویند برو دل به هوای دگری ده نکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی
از آيينه صبح پرسيدم : "بي او مي گذرد؟" ، پاسخ شنيدم :"بي تو نمي گذرد!" . تو بگو : شاعر ! گاه سرودن عشق ، زماني که پروانه روح ، گرد شمع وجود مي گردد و عطر دوست ، تو را مست مي خواهد، چگونه مي توان به جنون هر لحظه لگام بست ؟؟
نفس نفس مي زني!صداي زنجيرهايت را مي شنوم، زنجيرها را پاره کن ، اين تقدير است که ما را نشانه گرفته است ؟ يا تصميم من و تو ؟
چه مانعي در کار توست که ترديد مي کني؟ برخيز و نقش خودت را بزن ، سرود خودت را بخوان ، حرف خودت را بزن!کسي به جاي تو در نخواهد کوفت!وقتي دروازه اي هست ،يعني آن سوي،کسي در انتظار کوبش در ، نبض زمان را مي شمارد !يعني که نردباني هست،يعني نويد گشايشي هست.
کسي به سکوت تو پاسخ نخواهد داد ، لب بگشاي و چيزي بگو ، چيزي بخواه!پرسش هايت در بند کدام تعبير ،در ذهن تو محبوس مانده اند!چه فکري پيش از ابراز تو ،در توهم دلواپسي هايت معطل مانده است ! رها شو و جاري شو تا سلسله ترديدهايت ، بگسلد و روح تو ،آزاد در درياي معني شنا کند!
به من بگو چه ترسي پشت سايه هاي دلت کمين کرده است که اينگونه در هراسي ، از عمل کردن ، طرح تازه زدن ، خطر کردن ، پريدن و باز هم تغير کردن!کدام عادت تو را گروگان گرفته است !کدام من ، تو را از خلق لحظه هاي ناب دزديده است ،چرا تکرار مي شوي؟ امروز روز ديگر شو ، حرف تازه شو ، نگاه ناب شو!
کسي به جاي تو ، اين کشتي بي ناخدا را رهبري نخواهد کرد!تنها تو مي تواني ، اين راه دور را با قدم هاي نخستين کوتاه کني و اين صخره هاي بزرگ را جابجا کني!
تو هماني که با تو آغاز کردم ، هماني که مي خواني ام ،ترديد نکن .تو هماني که به دنبال آني و من همانم که به دنبال خودم.
گفته باشم ، در دلم خبري است !ديري است که مي دانم مرا در دلت مي شنوي؟پيغام روح هميشه آشناست.
زماني که نامت را زمزمه کردم ، قد کشيدم. ميم بر زبانم قفل شد ، که ناگهان ديدم که ميتوانم،ديدم که همه هستي در برابر خواستن ، ناتوان است و ما تنها موجوداتي هستيم که ميتوانيم ، بخواهيم و بطلبيم !
مي دانم که بي تو نمي گذرد اين روزهاي پي در پي در حال عبور، قصه تو را نمي توانند با خود ببرند، طعم سبز حضورت به ياد ماندني است !
من تو را ،گرچه بر سرنيزه پيکان جهل بودي، باز هم زيبا ديدم و جز زيبايي نديدم!تو قصد ما بودي!توان ما!قدرت بي کرانه آزادي و رهايي!
چرا همه ميگذرند و تو نمي گذري ، چرا همه مي خواهند از تو بگويند و نمي توانند ؟چرا کهنه نمي شوي؟از ياد نمي روي ؟
آنکه مانند تو ، به اقتدار "ميم" رسيده باشد ، مجنون بسته به زنجير نيست ، مجنوني دلبسته زنجير است !
من تو را يافتم زماني که محتاج تو بودم و تو خلاصه شدي درهمه آنچه که مي خواهم ! به کوتاهی همين کلمه ! با من شدي و از من شدي!
پشت سر هر معشوق، خدا ايستاده است. پشت سر هر آنچه که دوستش مي داري.
و تو براي اينکه معشوقت را از دست ندهي، بهتر است بالاتر را نگاه نکني. زيرا ممکن است چشمت به خدا بيفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چيز پيش او کوچک جلوه مي کند.
پشت سر هر معشوق، خدا ايستاده است. اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولي، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفريح، خدا چندان کاري به کارت ندارد. اجازه مي دهد که عاشقي کني، تماشايت مي کند و مي گذارد که شادمان باشي.
اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوي، خدا با تو سختگيرتر مي شود. هر قدر که در عاشقي عميق تر شوي و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زيباتر، بيشتر بايد از خدا بترسي. زيرا خدا از عشق هاي پاک وعميق و ناب و زيبا نمي گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.
پشت سر هر معشوقي، خدا ايستاده است و هر گامي که تو در عشق برمي داري، خدا هم گامي در غيرت برمي دارد. تو عاشق تر مي شوي و خدا غيورتر.
و آنگاه که گمان مي کني معشوق چه دست يافتني است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار مي شود و خيالت را درهم مي ريزد و معشوقت را درهم مي کوبد؛ معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد. خدا هرگز نمي گذارد ميان تو و او، چيزي فاصله بيندازد.
معشوقت مي شکند و تو نااميد مي شوي و نمي داني که نااميدي زيباترين نتيجه عشق است. نااميدي از اينجا و آنجا، نااميدي از اين کس و آن کس. نااميدي از اين چيز و آن چيز.
تو نااميد مي شوي و گمان مي کني که عشق بيهوده ترين کارهاست. و برآني که شکست خورده اي و خيال مي کني که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده اي.
اما خوب که نگاه کني مي بيني حتي قطره اي از عشقت، حتي قطره اي هم هدر نرفته است. خدا همه را جمع کرده و همه را براي خويش برداشته و به حساب خود گذاشته است.
خدا به تو مي گويد: مگر نمي دانستي که پشت سر هر معشوق خدا ايستاده است؟ تو براي من بود که اين همه راه آمده اي و براي من بود که اين همه رنج برده اي و براي من بود که اين همه عشق ورزيده اي. پس به پاس اين، قلبت را و روحت را و دنيايت را وسعت مي بخشم و از بي نيازي نصيبي به تو مي دهم. و اين ثروتي است که هيچ کس ندارد تا به تو ارزاني اش کند.
راستي اما چه زيباست و چه باشکوه و چه شورانگيز، که پشت سر هر معشوقي خدا ايستاده است!![]()
دلی پراز یقین را هدیه دادند
مرا گفتند عاشق باش ، اما
چرا با درد این را هدیه دادند
دلم با دیدنت دیوانه تر شد
دل از تو بردم آخر ، رد پایم
به رد پای تو نزدیک تر شد
نگاه بی هوس و عشق های جاودانه کجاست ؟
بیا که بی تو وجودم شکنجه می گردد
ببین که روی دلم رد تازیانه کجاست
چشم من بی تو نگاه از همه کس می بندد
کاش تنها تو بمانی که دلم بی تو دگر
جای خوش کرده و کنج سینه ام می گندد **
سارا به سين سفره مان ايمان ندارد
يا سيل مي بارد و يا باران ندارد
حتي براي خوردنش دندان ندارد
هي مي نويسد اين ندارد، آن ندارد
اين انتظار خيسمان پايان ندارد؟
بنويس بابا مثل هر شب نان ندارد!
اي آنکه به حسن در لطافت ماهي
هرچند که کوتاه قدي ، دلخواهي
شاخ گلي از پستي خود عار مدار
عمر مني از بهر همين کوتاهي
گفتم که : با تو شمع طرب ، تابناک نيست
گفتا که: سيمگون مه گيتي فروز، هم
گفتم که : بعد از آن همه دل ها که سوختي
کس مي خورد فريب تو؟ گفتا : هنوز هم!
که به خنده گفت دوشم ! تو هنوز اميدواري؟؟

تا به كي چشم براين جاده فراموشش كن
فرض كن گل نفرستاده فراموشش كن
پيش او برده و پس داده فراموشش كن
دل كه در دره نيفتاده فراموشش كن
دل ولي گفت نشو ساده فراموشش كن
اتفاقي است كه افتاده فراموشش كن 
رنگ رخساره خبر ميدهد از حال نهانم
بازگويم که عيانست چه حاجت به بيانم
به درغير ببيني ، ز در خويش برانم
که به ديوانگي از عشق تو فرهاد زمانم
دل نهادم به صبوري که جز اين چاره ندانم
که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم
که به پايان رسدم عمر و به پايان نرسانم
بازي اينجوريه که بايد 5 تا از شغل هايي رو که دوست داري و 5 تا رو که دوست نداري معرفي کني . از اونجايي که من خيلي در قيد و بند شمارش نيستم يه چند تايي رو اينجا مي نويسم.
ازاين شغل هايي که تو يه اتاق مي شيني و کارت فقط به خودت مربوطه و هيچ احدالناسي رو هم نمي بيني اصلا خوشم نمي آد.
معلمي و پرستاري بچه و خلاصه کارايي رو که با بچه ها سرکار دارن رو دوست ندارم
از اين شغل هايي که آدم رو به خاطر چهره انتخاب مي کنن بدم مي آد.
از شغل هايي که با آدم هاي زياد و متفاوتي سرو کار داشته باشم خيلي خوشم مي آد.
شغل پرستاري رو هم دوست دارم هر چند ربطي به رشته درسيم نداره
از فروشندگي لباس هم خوشم مي آد اما به عنوان يه سرگرمي نه يه شغل.
کاراهايي هم که به رشته درسيم يعني کامپيوتر مربوط مي شه برام جذابن.
شغل هاي هيجاني مثل آتش نشاني رو هم دوست دارم البته منهاي آتيش خاموش کردنش!!!
هلن نويسنده وبلاگ به نام تنها پناه آّشفتگان ديار سرنوشت..
پسر باران نويسنده وبلاگ باران تنهايي
برديا نويسنده وبلاگ گيسوي يار
پروردگارا

بذار خيال کنم هنوز ترانه هامو مي شنوي
هنوز هوامو داري و هنوز صدامو مي شنوي
اگه تموم قصه مون هنوز ترانه سازتم
روزا به فکر ديدنم شبا پر از خواب مني
اوني که وقتي تنهايي پر مي شي از خاطره هاش
بذار خيال کنم منم اوني که بودنش بسه
بذارخيال کنم بذار اگرچه بي خيالمي
حال من بد نيست غم کم مي خورم کم که نه!هرروزکم کم مي خورم
و آن که از هر مژه صد چشمه گشوده است ، منم
ره به سر منزل وصلش ننموده است ، منم
آفرين گفته و دشنام شنيده است ، منم
و آنکه يک بوسه از آن لب نربوده است، منم
آنکه چون آه به دنبال تو بوده است ، منم
فالگيري مي گفت
هفت وعده پس از اين
کسي مي آيد
و برايت خبر از موهبتي مي آرد
هفتمين وعده همين امروز است
عشق هم موهبتي است
چه کسي مي داند
شايد آن قاصدک خوش خبر امروز تويي
گمان نمي کنم اين دست ها به هم برسند
دو دل شکسته در انزوا به هم برسند
ضريح و نذز رها کن بعيد مي دانم
دو دست دور به زور دعا به هم برسند
کدام دست رسيده به دست دلخواهش
که دست هاي پر از زخم ما به هم برسند
شکوه عشق به زير سوال خواهد رفت
وگرنه مي شود آسان دو تا به هم برسند
فلک نجيب نشسته است و موذيانه به فکر
که پيش چشم من اين دو چرا به هم برسند
نشاني ده بالا به يادمان باشد
مگر دو دور در آن دورها به هم برسند
آن يار کزو خانه ما جاي پري بود
سر تا قدمش چون پري از عيب بري بود
دل گفت فروکش کنم اين شهر ببويش
بيچاره ندانست که يارش سفري بود
تو مي روي
تمام ايستگاه مي رود
و من چه قدر ساده ام
که سال هاي سال
در انتظار تو
کنار ايستگاه رفته ايستاده ام
و همچنان
به نرده هاي ايستگاه رفته تکيه داده ام
من چه شادم امشب
و چه اندازه دلم آزاد است
آسمان عشق من و
و منم عاشق رنگ شب پر مهتابم
نه غمي مانده به پهناي دلم
و نه بغضي است فرو خورده به درياي شبم
از تو هم دل کندم
تو که ديگر نه برايم عشقي
و نه باران عزيز
از تو و عشق تو من بيزارم
آه امشب شادم
که دگر آزادم
چشمهاي مهربانت را نديدن ساده نيست
از زمان رفتنت خورشيد را گم کرده ام
ناله هاي ابرراهرشب شنيدن ساده نيست
قلب تو پر بود از ماه وهزاران پنجره
ماه راازپشت يک ديوارديدن ساده نيست
بوسه هايت دلنشين و خنده هايت دلفريب
طعم تلخ اين جدايي راچشيدن ساده نيست
باز هم آمد بهار اما هوا افسرده است
آه ازدست زمستان هم رهيدن ساده نيست
قلب من آتش گرفت ازدوريت باران من
ازدل اين آتش سوزان پريدن ساده نيست
اما اون چشاي نازش ، ناي باريدن نداره
نمي خواد کسي بدونه ، بدجوري دلش شکسته
نمي خوادتوي سکوتش ، هيچ کسي پاشو بذاره
مي دونه بهارتموم شد ، باز دلش هواشو کرده
شادي و ازش گرفته ، غم ودست اون سپرده
اما خاطرات کهنه ، توي ذهن اون اسيره
کاش مي شديه جوربفهمه ، عشق اون بر نمي گرده
| Design By : Night Skin |



