تبليغاتX
تنها


تنها

تو رو از خاطرم برده، تب تلخ فراموشي
دارم خو مي کنم با اين فراموشي و خاموشي

چرا چشم دلم کوره عصاي رفتنم سسته
کدوم موج پريشوني تو رو از ذهن من شسته

خدايا فاصله ات تا من خودت گفتي که کوتاهه
از اينجا که من ايستادم چه قدر تا آسمون راهه

من ازتکرار بيزارم ازاين لبخند پژمرده
از اين احساس ياًسي که تو رو از خاطرم برده

به تاريکي گرفتارم شبم گم کرده مهتابو
بگير از چشماي کورم عذاب کهنه خوابو

چرا گريه ام نمي گيره مگه قلب من از سنگه
خدايا من کجا مي رم  کجاي جاده دلتنگه

مي خوام عاشق بشم اما تب دنيا نمي ذاره
سر راه بهشت من درخت سيب مي کاره

                                                    عبدالجبار کاکائی


نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 8:15 توسط فاطمه| |


تو رو تو گريه مي بوسم تو رو که غرق لبخندي
رو اين حالي که من دارم چرا چشماتو مي بندي

بذاراين اخرين بوسه تمام باورت باشم
بذار فردا تو اين خونه  تو آغوش تو پيدا شم

نمي دوني کنار تو چه حالي داره بيداري
بذار باور کنم امشب تو هم حال منو داري

نمي دوني که آشوبم از اين آرامش خونه
از اين روياي شيريني  که مي دونم نمي مونه

چه قد اين حس من خوبه همين که از تو مي ميرم
همين که هر نفس امشب هوامو از تو مي گيرم

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 8:49 توسط فاطمه| |

بی تو طوفان زده دشت جنونم
صید افتاده به خونم
تو چه سان می گذری غافل از اندوه درونم
بی من از کوچه گذر کرد ی و رفتی
بی من از شهرسفر کردی و رفتی
قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی
چون در خانه ببستم
دگر از پای نشستم
گوییا زلزله آمد
گوییا خانه فرو ریخت سر من
بی تو من در همه شهر غریبم
بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی
برنخیزد دگر از مرغک پربسته نوایی
تو همه بود و نبودی
تو همه شعر و سروری
چه گریزی ز بر من
که ز کویت نگریزم
گر بمیرم ز غم دل
با تو هرگز نستیزم
من و یک لحظه جدایی
نتوانم نتوانم
بی تو من زنده نمانم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 19:22 توسط فاطمه| |

امروز پنجره دلم ترک برداشت

من محکوم شدم

محکوم به عشق

زنداني کلبه تاريک خويشم

امروز خزان چشمان من و توست

ما محروم از گرمي دستان پنجره ها

به افق هاي دور دست خيره مانده ايم

تو را نمي دانم اي دوست

اما پاي رفتنم لنگ است...

نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 13:24 توسط فاطمه| |

به من خوبي نکن شايد براي هر دومون بد شه
نشستم تو دل طوفان بذارآب از سرم رد شه

به من خوبي نکن وقتي کنار من نمي موني
نگو بد مي شم ازفردا تو که ديدي نمي توني

چه وقتايي که بد مي شي چه وقتايي که آشوبي
تمام درد من اينجاست تو هر کاري کني خوبي

من از تو از خودم از ما از اين احساس ترسيدم
تو بايد جاي من باشي ببيني در تو چي ديدم

تو بايد جاي من باشي بفهمي من چرا تنهام
بفهمي چي بهت ميگم ببيني از تو چي مي خوام

 

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 23:59 توسط فاطمه| |


قرار ما به رفتن بود نگو چي شد نمي دونم
خودم گفتم تمومش کن خودم مي گم نمي تونم

نمي دونم کجا رفتم نمي دونم دلم چي شد
درست تو بدترين لحظه ببين کي عاشق کي شد

فقط حرفامو باور کن تقاص عشق تو کم نيست
بمون حواي من با من مگه عشق تو آدم نيست

تو خاکستر شدي با من دارم مي ميرم ازاين درد
بيا اين خونه اين کبريت تلافي کن ولي برگرد

من از آغاز اين قصه ازت چيزي نفهميدم
نمي دونم چرا حالا چرا اينجا تو رو ديدم

چه قد ديوونگي دارم تمام قلبم آشوبه
تو آرومي نمي دوني  چه قد ديوونگي خوبه

تمام قصه بازي بود تموم شد هيچ رازي نيست
کسي که روبروشي تو ازاينجا مرد بازي نيست

نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 12:52 توسط فاطمه| |

فاصله ها ، فاصله ها ، فاصله ها رو خط زدم
اما هنوز اول راه ، اما هنوز مرددم
فاصله ها رو خط زدم براي هم خطر شدن
به شوق راهي شدن و به عشق هم سفر شدن
اما هنوز اول راه اول سرگردوني ام
آخر بي پناهي و اول بي نشوني ام
اول بي نشوني ام وقتي به هم نمي رسيم
وقتي تو آخرين قدم به غير هم نمي رسيم
تموم شدن فاصله ها تو مرز مبهم حضور
گذشتم از روزاي دير رد شدم از شباي دور
فاصله آغاز سکوت ، فاصله بغض واژه هاست
فاصله يعني من و تو وقتي که راهمون جداست
فاصله معني نداره وقتي سکوت و مي شکني
وقتي من از تو مي گم و وقتي تو همراه مني

 

نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 11:40 توسط فاطمه| |

 

 

چکامهِ دل‌انگیزِ شهریار


ای که از کلک هنر نقش دل انگیز خدایی
حیف باشد مهِ من کاین همه از مهر جدایی
گفته بودی جگرم خون نکنی باز کجایی
«من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن بهه که ببندی و نپایی»
 
مدعی طعنه زند در غم عشق تو زیادم
وین نداند که من از بهر عشق تو زادم
نغمهء بلبل شیراز نرفته است زیادم
«دوستان عیب کنندم که چرا دل بتو دادم
باید اول بتو گفتن که چنین خوب چرایی»

تیر را قوت پرهیز نباشد ز نشانه
مرغ مسکین چه کند گر نرود از پی دانه
پای عشاق نتوان بست به افسون و فسانه
« ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه
ما کجائیم در این بهر تفکر تو کجایی»

تا فکندم بسر کوی وفا رخت اقامت
عمر، بی دوست ندامت شد و با دوست غرامت
سر و جان و زر و جاهم همه گو، رو به سلامت
«عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت
همه سهل است تحمل نکنم بار جدایی»

درد بیمار نپرسند به شهر تو طبیبان
کس درین شهر ندارد سر تیمار غریبان
نتوان گفت غم از بیم رقیبان به حبیبان
«حلقه بر در نتوانم زدن از بیم رقیبان
این توانم که بیایم سر کویت بگدایی»

گِرد گلزارِ رخ تست غبار خط ریحان
چون نگارین خطِ تذهیب بدیباچه قرآن
ای لبت آیت رحمت دهنت نفطه ایمان
«آن نه خال است و زنخدان و سر زلف پریشان
که دل اهل نظر برد که سریست خدایی»

هر شب هجر بر آنم که اگر وصل بجویم
همه چون نی بفغان آیم و چون چنگ بمویم
لیک مدهوش شوم چون سر زلف تو ببویم
«گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی»

چرخ امشب که بکام دل ما خواسته گشتن
دامنِ وصل تو نتوان برقیبان تو هشتن
نتوان از تو برای دل همسایه گذشتن
«شمع را باید از این خانه برون بردن و کشتن
تا که همسایه نداند که تو در خانهء مایی»

سعدی این گفت و شد ازگفتهِ خود باز پشیمان
که مریض تب عشق تو هدر گوید و هذیان
بشب تیره نهفتن نتوان ماه درخشان
«کشتن شمع چه حاجت بود از بیم رقیبان
پرتو روی تو گوید که تو در خانهء مایی»

نرگس مست تو مستوری مردم نگزیند
دست گلچین نرسد تا گلی از شاخ تو چیند
جلوه کن جلوه که خورشید بخلوت ننشیند
«پرده بردار که بیگانه خود آن روی نه بیند
تو بزرگی و در آئینهء کوچک ننمایی»

نازم آن سر که چو گیسوی تو در پای تو ریزد
نازم آن پای که از کوی وفای تو نخیزد
شهریار آن نه که با لشکر عشق تو ستیزد
«سعدی آن نیست که هرگز ز کمند تو گریزد
که بدانست که در بند تو خوشتر ز رهایی»

و اینک شعر سعدی:

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی         عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم          باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی
ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه                ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی
آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان         که دل اهل نظر برد که سریست خدایی
پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند               
تو بزرگی و در آیینه کوچک ننمایی
حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان                 این توانم که بیایم به محلت به گدایی
عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت        همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی
روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا          در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم                 چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
شمع را باید از این خانه به دربردن و کشتن          تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی
سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد           که بدانست که دربند تو خوشتر که رهایی
خلق گویند برو دل به هوای دگری ده                   نکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی 

                                                                                                                      "رویا"

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 18:33 توسط فاطمه| |


از آيينه صبح پرسيدم : "بي او مي گذرد؟" ، پاسخ شنيدم :"بي تو نمي گذرد!" . تو بگو : شاعر ! گاه سرودن عشق ، زماني که پروانه روح ، گرد شمع وجود مي گردد و عطر دوست ، تو را مست مي خواهد، چگونه مي توان به جنون هر لحظه لگام بست ؟؟
نفس نفس مي زني!صداي زنجيرهايت را مي شنوم، زنجيرها را پاره کن ، اين تقدير است که ما را نشانه گرفته است ؟ يا تصميم من و تو ؟
چه مانعي در کار توست که ترديد مي کني؟ برخيز و نقش خودت را بزن ، سرود خودت را بخوان ، حرف خودت را بزن!کسي به جاي تو در نخواهد کوفت!وقتي دروازه اي هست ،يعني آن سوي،کسي در انتظار کوبش در ، نبض زمان را مي شمارد !يعني که نردباني هست،يعني نويد گشايشي هست.
کسي به سکوت تو پاسخ نخواهد داد ، لب بگشاي و چيزي بگو ، چيزي بخواه!پرسش هايت در بند کدام تعبير ،در ذهن تو محبوس مانده اند!چه فکري پيش از ابراز
تو ،در توهم دلواپسي هايت معطل مانده است ! رها شو و جاري شو تا سلسله ترديدهايت ، بگسلد و روح تو ،آزاد در درياي معني شنا کند!
به من بگو چه ترسي پشت سايه هاي دلت کمين کرده است که اينگونه در هراسي ، از عمل کردن ، طرح تازه زدن ، خطر کردن ، پريدن و باز هم تغير کردن!کدام
عادت تو را گروگان گرفته است !کدام من ، تو را از خلق لحظه هاي ناب دزديده است ،چرا تکرار مي شوي؟ امروز روز ديگر شو ، حرف تازه شو ، نگاه ناب شو!
کسي به جاي تو ، اين کشتي بي ناخدا را رهبري نخواهد کرد!تنها تو مي تواني ، اين راه دور را با قدم هاي نخستين کوتاه کني و اين صخره هاي بزرگ را جابجا کني!
تو هماني که با تو آغاز کردم ، هماني که مي خواني ام ،ترديد نکن .تو هماني که به دنبال آني و من همانم که به دنبال خودم.
گفته باشم ، در دلم خبري است !ديري است که مي دانم مرا در دلت مي شنوي؟پيغام روح هميشه آشناست.
زماني که نامت را زمزمه کردم ، قد کشيدم. ميم بر زبانم قفل شد ، که ناگهان ديدم که ميتوانم،ديدم که همه هستي در برابر خواستن ، ناتوان
است و ما تنها موجوداتي هستيم که ميتوانيم ، بخواهيم و بطلبيم !
مي دانم که بي تو نمي گذرد اين روزهاي پي در پي در حال عبور، قصه تو را نمي توانند با خود ببرند، طعم سبز حضورت به ياد ماندني است !
من تو را ،گرچه بر سرنيزه پيکان جهل بودي، باز هم زيبا ديدم و جز زيبايي نديدم!تو قصد ما بودي!توان ما!قدرت بي کرانه آزادي و رهايي!
چرا همه ميگذرند و تو نمي گذري ، چرا همه مي خواهند از تو بگويند و نمي توانند ؟چرا کهنه نمي شوي؟از ياد نمي روي ؟
آنکه مانند تو ، به اقتدار "ميم" رسيده باشد ، مجنون بسته به زنجير نيست ، مجنوني دلبسته زنجير است !
من تو را يافتم زماني که محتاج تو بودم و تو خلاصه شدي درهمه آنچه که مي خواهم ! به کوتاهی همين کلمه ! با من شدي و از من شدي!

پس اي تقدير شده ، تو را تغيير مي دهم ! اي تعبير شده ، تو را دوباره مي نويسم ، اي تحريم شده تو را دوباره حکم مي کنم ، اي ترديد شده تو را به يقين مي سازم

من ميم تصميمم !

 

                                             " رويا "  برگرفته از مجله "موفقيت" شماره ۱۵۸

 

نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 18:36 توسط فاطمه| |

از این به بعد دوستم رویا هم تو این وبلاگ می نویسه آپ اولش رو تو پست بعدی خواهیم دید

 

در پناه حق

نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 22:37 توسط فاطمه| |


پشت سر هر معشوق، خدا ايستاده است. پشت سر هر آنچه که دوستش مي داري.
و تو براي اينکه معشوقت را از دست ندهي، بهتر است بالاتر را نگاه نکني. زيرا ممکن است چشمت به خدا بيفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چيز پيش او کوچک جلوه مي کند.
پشت سر هر معشوق، خدا ايستاده است. اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولي، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفريح، خدا چندان کاري به کارت ندارد. اجازه مي دهد که عاشقي کني، تماشايت مي کند و مي گذارد که شادمان باشي.
اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوي، خدا با تو سختگيرتر مي شود. هر قدر که در عاشقي عميق تر شوي و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زيباتر، بيشتر بايد از خدا بترسي. زيرا خدا از عشق هاي پاک وعميق و ناب و زيبا نمي گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.
پشت سر هر معشوقي، خدا ايستاده است و هر گامي که تو در عشق برمي داري، خدا هم گامي در غيرت برمي دارد. تو عاشق تر مي شوي و خدا غيورتر.
و آنگاه که گمان مي کني معشوق چه دست يافتني است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار مي شود و خيالت را درهم مي ريزد و معشوقت را درهم مي کوبد؛ معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد. خدا هرگز نمي گذارد ميان تو و او، چيزي فاصله بيندازد.
معشوقت مي شکند و تو نااميد مي شوي و نمي داني که نااميدي زيباترين نتيجه عشق است. نااميدي از اينجا و آنجا، نااميدي از اين کس و آن کس. نااميدي از اين چيز و آن چيز.
تو نااميد مي شوي و گمان مي کني که عشق بيهوده ترين کارهاست. و برآني که شکست خورده اي و خيال مي کني که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده اي.
اما خوب که نگاه کني مي بيني حتي قطره اي از عشقت، حتي قطره اي هم هدر نرفته است. خدا همه را جمع کرده و همه را براي خويش برداشته و به حساب خود گذاشته است.
خدا به تو مي گويد: مگر نمي دانستي که پشت سر هر معشوق خدا ايستاده است؟ تو براي من بود که اين همه راه آمده اي و براي من بود که اين همه رنج برده اي و براي من بود که اين همه عشق ورزيده اي. پس به پاس اين، قلبت را و روحت را و دنيايت را وسعت مي بخشم و از بي نيازي نصيبي به تو مي دهم. و اين ثروتي است که هيچ کس ندارد تا به تو ارزاني اش کند.

فردا اما تو باز عاشق مي شوي تا عميق تر شوي و وسيع تر و بزرگ تر و نااميدتر. تا بي نيازتر شوي و به او نزديکتر.
راستي اما چه زيباست و چه باشکوه و چه شورانگيز، که پشت سر هر معشوقي خدا ايستاده است!

نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت 11:59 توسط فاطمه| |

 

به من اینجا زمین راهدیه دادند
دلی پراز یقین را هدیه دادند
مرا گفتند عاشق باش ، اما
چرا با درد این را هدیه دادند

 

***********************

 

خیالم با تو تنها همسفر شد
دلم با دیدنت دیوانه تر شد
دل از تو بردم آخر ، رد پایم
به رد پای تو نزدیک تر شد

 

***********************

دلم هوای آمدنت کرده آشیانه کجاست ؟
نگاه بی هوس و عشق های جاودانه کجاست ؟
بیا که بی تو وجودم شکنجه می گردد
ببین که روی دلم رد تازیانه کجاست

 

**************************

دل من بی تو به فردای خودش می خندد
چشم من بی تو نگاه از همه کس می بندد
کاش تنها تو بمانی که دلم بی تو دگر
جای خوش کرده و کنج سینه ام می گندد **

                                               فاطمه

 

** دل-بی تو- درون سینه ام می گندد (جلیل صفر بیگی)

   

نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 22:45 توسط فاطمه| |

 بنويس بابا مثل هر شب نان ندارد
سارا به سين سفره مان ايمان ندارد

بعد ازهمان تصميم کبري ابردلگير
يا سيل مي بارد و يا باران ندارد

بابا انار و سيب و نان را مي نويسد
حتي براي خوردنش دندان ندارد

انگار بابا همکلاس اولي هاست
هي مي نويسد اين ندارد، آن ندارد

بنويس : کي آن مرد در باران مي آيد
اين انتظار خيسمان پايان ندارد؟

ايمان برادر گوش کن، نقطه سر خط
بنويس بابا مثل هر شب نان ندارد!

                                                 غلامعلي شکوهيان

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 21:19 توسط فاطمه| |

 


اي آنکه به حسن در لطافت ماهي
هرچند که کوتاه قدي ، دلخواهي
شاخ گلي از پستي خود عار مدار
عمر مني از بهر همين کوتاهي

 

*******************


گفتم که : با تو شمع طرب ، تابناک نيست
گفتا که:  سيمگون مه گيتي فروز، هم
گفتم که : بعد از آن همه دل ها که سوختي
کس مي خورد فريب تو؟ گفتا : هنوز هم!

 

********************

 

به چنين اميد رنجي ، همه شب روم به کويش
که به خنده گفت دوشم ! تو هنوز اميدواري؟؟


 

نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 19:15 توسط فاطمه| |

 

 

                  به دلم گفته ام اي ساده فراموشش كن
                                 تا به كي چشم براين جاده فراموشش كن

                  دست بردار ازاو خاطره بازي كافيست
                                 فرض كن گل نفرستاده فراموشش كن

                  آن نگاهي كه دم آخر از او مانده به جا
                                  پيش او برده و پس داده فراموشش كن

                  مردمان نگهش  قله  نشينند  هنوز
                                   دل كه در دره نيفتاده فراموشش كن

                  گفتم اين تكه غزل را بفرستم نزدت
                                   دل ولي گفت نشو ساده فراموشش كن

                  به شما بر نخورد حال غزل بود و گذشت
                                   اتفاقي است كه افتاده فراموشش كن

 


نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 22:50 توسط فاطمه| |

سلام دوستان
 این وبلاگ هک شد که خوشبختانه پس گرفتم


اینم ادرس وبلاگ جدید:

http://www.f30t.blogfa.com/



نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 13:4 توسط فاطمه| |

 

                  سخن عشق تو بي آن که برآيد به زبانم
                                  رنگ رخساره خبر مي‌دهد از حال نهانم

                  گاه گويم که بنالم ز پريشاني حالم
                                 بازگويم که عيانست چه حاجت به بيانم

                  گرچنان است که روي من مسکين گدارا
                                 به درغير ببيني  ، ز در خويش برانم

                   گر تو شيرين زماني نظري نيز به من کن
                                 که به ديوانگي از عشق تو فرهاد زمانم

                   نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت
                                 دل نهادم به صبوري که جز اين چاره ندانم

                   من همان روز بگفتم که طريق تو گرفتم
                                که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم

                   سخن از نيمه بريدم که نگه کردم و ديدم
                                 که به پايان رسدم عمر و به پايان نرسانم

                                                                                                 

                                                                         سعدي

 

                                

 


نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 6:4 توسط فاطمه| |

 

 

من بازم به يه بازي دعوت شدم اما اين بار آقاي امير(وقايع الاتفاقيه) منو دعوت کردن . هر چند موضوع وبلاگ من با اين جور بازيها سازگاري نداره ولي خوب به دعوت دوستمون احترام مي ذارم .
بازي اينجوريه که بايد 5 تا از شغل هايي رو که دوست داري و 5 تا رو که دوست نداري معرفي کني . از اونجايي که من خيلي در قيد و بند شمارش نيستم يه چند تايي رو اينجا مي نويسم.

اول اونايي رو که دوست ندارم :
ازاين شغل هايي که تو يه اتاق مي شيني و کارت فقط به خودت مربوطه و هيچ احدالناسي رو هم نمي بيني اصلا خوشم نمي آد.
معلمي و پرستاري بچه و خلاصه کارايي رو که با بچه ها سرکار دارن رو دوست ندارم
از اين شغل هايي که آدم رو به خاطر چهره انتخاب مي کنن بدم مي آد.

و حالا کارايي که دوست دارم :
از شغل هايي که با آدم هاي زياد و متفاوتي سرو کار داشته باشم خيلي خوشم مي آد.
شغل پرستاري رو هم دوست دارم هر چند ربطي به رشته درسيم  نداره
از فروشندگي لباس هم خوشم مي آد اما به عنوان يه سرگرمي نه يه شغل.
کاراهايي هم که به رشته درسيم يعني کامپيوتر مربوط مي شه برام جذابن.
شغل هاي هيجاني مثل آتش نشاني رو هم دوست دارم البته منهاي آتيش خاموش کردنش!!!

ديگه اين که از تعمير کردن وسايل برقي خونه لذت مي برم و کلا از برق و سيم و اين جور چيزا خيلي خوشم مي آد

 

هر چند شغلهايي رو که دوست دارم از اونايي که دوست ندارم بيشتره ولي خوب ديگه چيزي به ذهنم نمي رسه . حالا هم بايد 5 نفر از دوستام رو به اين بازي دعوت کنم :

ليلا                 نويسنده وبلاگ      سايبان آرامش
هلن                نويسنده وبلاگ      به نام تنها پناه آّشفتگان ديار سرنوشت..
پسر باران        نويسنده وبلاگ      باران تنهايي
برديا               نويسنده وبلاگ      گيسوي يار

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 16:26 توسط فاطمه| |


 پروردگارا

           سرنوشت مرا خير بنويس

                                  تقديري مبارک

           تا هر چه را تو دير مي خواهي

                                           زود نخواهم

          و هر چه را تو زود مي خواهي

                                           دير نخواهم

 


نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 6:3 توسط فاطمه| |


بذار خيال کنم هنوز ترانه هامو مي شنوي
هنوز هوامو داري و هنوز صدامو مي شنوي

بذار خيال کنم هنوز يه لحظه از نيازتم
اگه تموم قصه مون هنوز ترانه سازتم

بذار خبال کنم هنوز پر از تب و تاب مني
روزا به فکر ديدنم شبا پر از خواب مني

بذار خيال کنم منم ، اون که دلت تنگه براش
اوني که وقتي تنهايي پر مي شي از خاطره هاش

اون که هنوز دوسش داري اون که هنوز هم نفسه
بذار خيال کنم منم اوني که بودنش بسه

دوباره فال حافظ و دوباره توي فالمي
بذارخيال کنم بذار اگرچه بي خيالمي

 

 

نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 11:2 توسط فاطمه| |


حال من بد نيست غم کم مي خورم            کم که نه!هرروزکم کم مي خورم

آب مي خواهم ، سرابم مي دهند               عشق مي ورزم عذابم  مي دهند

خود نمي دانم کجا رفتم به خواب                از چه بيدارم نکردي ؟ آفتاب!!!!

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام                   تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام

عشق اگر اينست مرتد مي شوم                  خوب اگر اينست من بد مي شوم

هيچ کس اشکي براي ما نريخت               هر که با ما بود از ما مي گريخت

چند روزي ست حالم ديدني است                حال من ازاين و آن پرسيدنيست

گاه بر روي زمين زل مي زنم                    گاه  بر حافظ  تفاءل  مي زنم

حافظ  ديوانه  فالم  را گرفت                   يک غزل آمد که حالم را گرفت ...

"ما ز ياران چشم ياري داشتيم                  خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم"

 

                                                                     حميد رجايي 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 13:47 توسط فاطمه| |

 

آنکه سودا زده چشم تو بوده است ، منم
و آن که از هر مژه صد چشمه گشوده است ، منم

آن ز ره مانده سرگشته ، که ناسازي بخت
ره به سر منزل وصلش ننموده است ، منم

آنکه پيش لب شيرين تو ، اي چشمه نوش
آفرين گفته و دشنام شنيده است ، منم

آنکه خواب خوشم از ديده ربوده است ، توئي
و آنکه يک بوسه از آن لب نربوده است، منم

اي که از چشم " رهي " پاي کشيدي چون اشک
آنکه چون آه به دنبال تو بوده است ، منم

                                                                    رهي معيري

 

              

نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 23:38 توسط فاطمه| |

 

هميشه از همه به ما نزديک تر، سنگ است

نگاه کن

نگاه ها همه سنگ است

و قلب ها همه سنگ

چه سنگباراني!

گيرم گريختي همه عمر

کجا پناه بري؟

خانه ي خدا ، سنگ است

                                                         فريدون مشيري

 

نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 8:25 توسط فاطمه| |


فالگيري مي گفت
هفت وعده پس از اين
کسي مي آيد
و برايت خبر از موهبتي مي آرد
هفتمين وعده همين امروز است
عشق هم موهبتي است
چه کسي مي داند
شايد آن قاصدک خوش خبر امروز تويي

نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 18:50 توسط فاطمه| |


گمان نمي کنم اين دست ها به هم برسند
دو دل شکسته در انزوا به هم برسند
ضريح و نذز رها کن بعيد مي دانم
دو دست دور به زور دعا به هم برسند
کدام دست رسيده به دست دلخواهش
که دست هاي پر از زخم ما به هم برسند
شکوه عشق به زير سوال خواهد رفت
وگرنه مي شود آسان دو تا به هم برسند
فلک نجيب نشسته است و موذيانه به فکر
که پيش چشم من اين دو چرا به هم برسند
نشاني ده بالا به يادمان باشد
مگر دو دور در آن دورها به هم برسند

                                                                   محمدرضا رستم پور

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 19:31 توسط فاطمه| |


         آن يار کزو خانه ما جاي پري بود
     سر تا قدمش چون پري از عيب بري بود
      دل گفت فروکش کنم اين شهر ببويش
      بيچاره ندانست که يارش سفري بود

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 23:29 توسط فاطمه| |

 

قطار مي رود
تو مي روي
تمام ايستگاه مي رود
و من چه قدر ساده ام
که سال هاي سال
در انتظار تو
کنار ايستگاه رفته ايستاده ام
و همچنان
به نرده هاي ايستگاه رفته تکيه داده ام

حميد مصدق

 


نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 19:0 توسط فاطمه| |


من چه شادم امشب
و چه اندازه دلم آزاد است
آسمان عشق من و
و منم عاشق رنگ شب پر مهتابم
نه غمي مانده به پهناي دلم
و نه بغضي است فرو خورده به درياي شبم
از تو هم دل کندم
 تو که ديگر نه برايم عشقي
و نه باران عزيز
از تو و عشق تو من بيزارم
آه امشب شادم
که دگر آزادم
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 21:30 توسط فاطمه| |

 

                  ساده مي گويم عزيزم دل بريدن ساده نيست
                                 چشمهاي مهربانت را نديدن ساده نيست   


                 از زمان رفتنت خورشيد را گم کرده ‏ام
                                ناله هاي ابرراهرشب شنيدن ساده نيست


                 قلب تو پر بود از ماه وهزاران پنجره
                                ماه راازپشت يک ديوارديدن ساده ‏نيست


                بوسه هايت دلنشين و خنده هايت دلفريب
                                طعم تلخ اين جدايي راچشيدن ساده نيست


                باز هم آمد بهار اما هوا افسرده ‏است
                                آه ازدست زمستان هم رهيدن ساده نيست


               قلب من آتش گرفت ازدوريت باران من
                                ازدل اين آتش سوزان پريدن ‏ساده نيست
 

نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 19:21 توسط فاطمه| |

 

 

بغض کهنه تو گلوشه ، بغضي که بايد بباره
اما اون چشاي نازش ، ناي باريدن نداره

ساکت و خسته وآروم ، توي تنهايي نشسته
نمي خواد کسي بدونه ، بدجوري دلش شکسته

توي تنهايي سردش ، فکر ديروزشو داره
نمي خوادتوي سکوتش ، هيچ کسي پاشو بذاره

ديگه بارون نمي باره ، آسمون ساکت و سرده
مي دونه بهارتموم شد ، باز دلش هواشو کرده

هواي ديدن اون که ، همه هستي شو برده
شادي و ازش گرفته ، غم ودست اون سپرده

مي دونه ديگه محاله ، دستشو تو دست بگيره
اما خاطرات کهنه ، توي ذهن اون اسيره

آسمون ساکت و سرده باز دلش هواشو کرده
کاش مي شديه جوربفهمه ، عشق اون بر نمي گرده

        

                                                                 فاطمه

 


 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 17:25 توسط فاطمه| |


Design By : Night Skin